پایان نامه ارشد : نظريه­ ها و الگوهاي استرس

با وجود تحقيقات وسيعي كه در زمينة استرس انجام شده و استفادة گسترده­اي كه از اين مفهوم مي­شود، هنوز هم استرس به طور دقيق تعريف نشده است. برخي از افراد وقتي درمورد استرس صحبت مي­كنند، در واقع به يك محرك محيطي اشاره مي­كنند. بعضي آن را پاسخي به محرك محيطي مي­بينند و عد هاي آن را در تعامل بين محرك محيطي و پاسخ جستجو مي­كنند. نظريه پردازان و پژوهشگران مختلف نيز هر كدا م استرس را از زاويه متفاوتي تحليل كرده­اند. در اينجا به بررسي برخي از اين نظريه ها مي­پردازيم .

 

2-1-2-11-1- نظرية روان تحليل گري

هستة اصلي شخصيت است و هر نوع تهديد به ارزش و كفايت آن، در واقع هستة مركزي وجود شخص را « من»  از نظر فرويد از تحقير و در هم پاشيدگي به كار گرفته مي­شوند. “من” مكانيسم­هاي دفاعي مختلفي به منظور حفظ « من » تهديد مي­كند. هنگام تهديد ما همواره از اين مكانيسم­ها استفاده مي­كنيم، زيرا وجود آنها براي ناچيز جلوه دادن شكست ها و حمايت در مقابل نگراني­ها و احساس ارزش و كفايت فردي، ضروري است. البته اگر در استفاده از مكانيسم­هاي دفاعي افراط شود، دفاع­هايي كه براي حفظ تماميت شخص به وجود آمده، خود موجب بروز اختلال مي­شوند، گاهي مكانيسم­هاي دفاعي (براي مثال دليل تراشي) زماني به كار برده مي‌شوند كه افراد براي مستدل جلوه دادن عقايد و رفتار خود در تكاپو هستند. هنگامي كه از درك اتفاقات و حوادث ناموافق و مخالف عاجز مي­مانيم يا در مقابل عمل و رفتار خود يا وقايع خارجي، دچار استرس مي­شويم، دفاع‌هاي ايمني بخش براي حمايت ما در مقابل اضطراب وارد عمل مي­شوند. ميزان استرس قابل تحمل در هر فرد بدون آنكه علائم اختلال و به هم خوردن سازمان رفتاري و تماميت فردي در وي بروز كند، قدرت تحمل استرس ناميده مي­شود (روزنمن و سليگمن[1]، 1989)

الكساندر (1985) به نقل از ديويدسن و نيل، (1990) برجسته ترين نظريه­پرداز روان تحليل گري در زمينة واكنش­هاي رواني -فيزيولوژيك  اين نوع اختلال­ها را پيامد حالات عاطفي يا هيجاني ناهشيار مي­داند. وي فرض كرد كه بيماران مبتلا به زخم معده تمايل خود را براي عشق والدين در كودكي سركوب كرده­اند. اين انگيزش‌هاي سركوب شده سبب فعاليت بيش از حد دستگاه عصبي خودكار مي­شوند و در معده زخم توليد مي‌كنند. از ديدگاه فيزيولوژيكي، معده به طور دائم در حال آماده ساختن خود  براي دريافت غذاست و فرد به طور نمادين آن غذا را با عشق به والدين معادل ساخته است . برانگيختگي­هاي تخليه نشدة خصمانه نيز به وجودآورندة حالات هيجاني يا عاطفي مزمن­اند و موجب ايجاد فشار خون مي­شوند.

 

2-1-2-11-2-نظرية ضعف جسماني

براساس نظرية ضعف جسماني، استرس در كنار اختلال خاص رواني فيزيولوژيكي موجب بروز ضعف در اندام جسمي خاصي مي­شود. عوامل ژنتيكي، بيماري­هاي قلبي، رژيم غذايي و غيره ممكن است دستگاه عضوي خاصي را مختل سازند. اين دستگاه در برابر استرس­هاي آتي، حتي استرس­هاي ضعيف و ملايم آسيب­پذير خواهد بود. براساس اين نظريه، بدن انسان مانند يك تاير، كه از نازك ترين قسمت خود هوا را بيرون مي­دهد، عمل مي­كند. براي مثال، دستگاه تنفس ضعيف ممكن است خود را مستعد ابتلا به آسم كند. به اين ترتيب بر اساس اين نظريه، بيماري، ناشي از تعامل بين فيزيولوژي فرد و استر س خواهد بود (ديويدسن و نيل ، 1990)

 

2-1-2-11-3-نظرية تكوين و تعادل خودكار

در بدن سالم، هميشه بايد توازن ظريف و پيچيدة اعمال دو دستگاه سمپاتيك و پاراسمپاتيك حفظ شود. شليك يا شروع فعاليت دستگاه سمپاتيك، بايد به زودي با فعاليت افزايش يابد و با پاراسمپاتيك جبران شود. براي اينكه رگ­هاي خوني و غدد صدمه نبينند، نبايد هيچ­ يك از دستگاه­ها انرژي خود را به مدت طولاني يا بيش از حد به جريان بيندازند. خطر جسمي واقعي معمولاً گذراست، ولي از خطرهاي اجتماعي، تفكر منفي در مورد گذشته­ها و نگراني در مورد آينده، به راحتي نمي­توان گريخت؛ آنها مي­توانند دستگاه سمپاتيك را تا مدت‌ها برانگيخته نگاه دارند و بدن را در حالت اضطراري مداوم باقي بگذارند. چنين وضعيتي به عدم توازن دستگاه سمپاتيك و پاراسمپاتيك دامن مي­زند و موجب بروز تغييرات بدني مي­شود كه ممكن است فراتر از توان جسماني ارگانيسم باشند، در نتيجه اختلال هاي رواني  فيزيولوژيكي بروز مي­كنند (ديويدسن و نيل، 1990)

 

2-1-2-11-4-نظرية پردازش اطلاعات

اين نظريه تمايز بين تنش­هاي روان شناختي و فيزيولوژيکی را ممكن مي سازد. در نظرية پردازش اطلاعات، بر چگونگي تفسير محرك ها به عنوان عامل تنش تأكيد شده است . بر اين اساس ، اين نظريه بر ارزيابي شناختي و توجه انتخابي تأكيد دارد. از اين ديدگاه تصميم فرد در مورد اينكه كدام محرك ها بايد در حافظة كوتاه مدت پردازش شوند يا مورد فراموشيو غفلت قرار گيرند نيز در بروز و تشديد استر س نقش دارد. ديدگاه پردازش اطلاعات ساختارهاي حافظة بلندمدت را نيز مورد توجه قرار داده است، چرا كه آمادگي­هاي شناختي فرد به او اجازه مي­دهند كه تفسيرش از مجموعه­اي از محرك­ها خوشايند يا ناخوشايند باشد (كوتاش[2]، 1985) با افزايش ارزيابي­هاي مشخص از محرك­ها به­ منزلة منابع تنش، فشار بيشتري بر سيستم وارد مي­شود. به طور كلي، فشار بيشتر بار اطلاعاتي بيشتري روي جريانات زيستي و شناختي فرد به همراه دارد.

براساس اين نظريه، منابع تنش دو نوع­اند:

  1. 1. پيش بيني خطر يا درد جسماني
  2. 2. پيچيدگي محرك كه مستلزم ارائة پاسخ­هاي پيچيده است .

 

2-1-2-11-5-الگوي فرهنگي  اجتماعي

بافت فرهنگي – اجتماعي نيز بر بروز استرس تأثير دارد. پديده هاي فرهنگي و اجتماعي متعددي مي­توانند منابع استرس قلمداد شوند كه مهم ترين آنها عبارتند از:

  1. 1. اختلاف بين ساختار ويژة خانواده و آنچه در محيط اجتماعي، غالب است.
  2. 2. مراحلي از زندگي كه در آن تغييراتي به وقوع مي­پيوندد، مانند زمانيكه فرزندان خانه را ترك مي­كنند.
  3. 3. نقش تعارض­ها مانند تعار ض بين نياز به كار كردن پدر و مادر و نياز ويژه به نگهداري تمام وقت كودك
  4. 4. عوامل تنش­زاي مربوط به كار، مانند عدم رضايت شغلي و مسئوليت­هاي شغلي
  5. 5. انزواي اجتماعي، مانند زندگي در نقاط دوردست براي كشاورزي
  6. محل و نوع اقامت، دوستان، و فرصت­­هاي شغلي كه مي­تواند براي فرد تنش­زا باشد.

 

2-1-2-11-6-الگوي مذهبي

در دهه­هاي اخير به روان شناسي ديني و مذهبي و رابطة آن با سلامت جسماني و رواني توجه بسياري شد حالت (ايمونس و پالوتزيان[3]، 2003؛ هيل و پارگامن[4]، 2003 ). اين امر به تشكيل مؤسسات، چاپ كتاب­ها و نشريات و پژوهش هاي مختلفي منجر شده است (وونگ، 2006)

دين و نياز به نيايش و خدا، جلوه­اي از نياز انسان به كمال و گريز از حالت دوگانگي است. امروزه در بيشتر جوامع به تجربه ثابت شده خانواده­هايي كه داراي سبك زندگي مذهبي­اند، نسبت به خانواده هاي سست مذهب، آرامش فردي، خانوادگي و اجتماعي بيشتري دارند. اعتقادات مذهبي مي­توانند از بسياري از بيماري­هاي رواني پيشگيري كنند. (فروم[5]، 1976)

با نگاهي گذرا به آثار دانشمندان اسلامي، مي­توان دریافت که  آنان با تمسك به منابع اسلامي، خدمات روان‌پزشكي ارزنده­اي به نيازمندان عصر خود ارائه كرده­اند. منبع آثار باقيمانده از علمايي چون ابوعلي­ سينا و امام محمد غزالي، نشان مي­دهد كه آنان توجهي عميق به مشكلات رواني مردم داشته اند و با بهره­گيري از توصيه‌هاي مكتب اسلام راه‌حل هاي شايسته‌اي را عرضه كرده­اند.

در آيات قرآن كريم، چهارعامل عمده و اساسي براي پيشگيري و كاهش استرس­هاي رواني بيان شده است كه عبارتند از: 1. ايمان به خدا؛ 2. ايمان به آخرت ؛ 3. عمل صالح ؛ و 4. بخشش .

ايمان به خدا، اصلي­ترين و اساسي­ترين مفهوم حيات بخش و زيربناي تمام افكار و انديشه­هايي است كه لازمة آن معرفت و شناخت است ؛ ايمان به آخرت ، به معناي جاودانه بودن انسان و بازگشت او به سوي خداست ؛ عمل صالح، مفاهيم و جنبه­هاي گسترده و جامعي دارد. عمل صالح به مجموع كارهاي خوب، خير، مفيد، ارزنده و اخلاقي اطلاق مي­شود؛ بخشش يا انفاق، به منزلة عملي صالح و بسيار ارزنده تمام آثار روحي مترتب بر اعمال صالح را شامل مي­شود. به طوركلي، آموزه­هاي قرآني جنبة القايي مثبت و بسيار پرقدرت و كارآمدي دارند كه به شخص نيرويي سازنده مي­بخشند و باعث آرامش وي مي شوند كه برخي از آنها عبارتند از:

  1. 1. توكل و استعانت به نيرو و قدرت لايزال الهي در كلية امور
  2. 2. صبر، شكيبايي، مقاومت و استقامت در برابر مشكلات، مصائب و سختي­ها
  3. 3. اطمينان خاطر و آرامش روحي از اينكه خير و مصلحتي براي همه امور وجود دارد
  4. 4. ياري خداوند و رحمت و كفايت الهي
  5. 5. گشايش و فرج در امور پس از سختي­ها توسط خداوند

 

2-1-2-11-7-الگوي روان تني

در بررسي علت اختلال­هاي رواني  فيزيولوژيكي سه پرسش مطرح مي شود:

  1. 1. چرا استرس فقط در بعضي افراد توليد بيماري­هاي رواني فيزيولوژيكي مي­كند؟
  2. 2. چرا گاهي اوقات استرس سبب بيماري و اختلال روان شناختي مي­شود؟
  3. 3. با توجه به اينكه استرس موجب بروز اختلال­هاي رواني فيزيولوژيكي مي­شود، چه چيزي مشخص مي­كند كه آن اختلال كدام­يك از اختلال­هاي متعدد و در كدا م ناحية بدن خواهد بود؟

پاسخ به پرسش­هاي مذكور مورد توجه فيزيولوژيست­ها و روانشناسان مختلف قرار گرفته است. رويكردهاي فيزيولوژيكي، برخي از اختلال­هاي رواني –  فيزيولوژيكي را به ضعف خاص يا به فعاليت بيش از حد سيستم عضوي شخص در واكنش به استرس نسبت داده­ا­ند. نظريه­هاي روان­شناختي هم حالت­هاي هيجاني و عاطفي مخصوصي را براي اختلال­هاي ويژه در نظر گرفته­اند.

فرض اساسي الگوي روان تني اين است كه اگر ارگانيسم تحت فشار قرار گيرد، ممكن است در قسمتي از بدن شرايط بيماري زا ايجاد شود (گلدبري[6]، 1981 ). ارائه دهندگان اين الگو، معتقدند وجود تعارض­ها و فشارهايي كه ارگانيسم را در ارائة پاسخ مناسب ناتوان مي­سازند، فرايندهاي فيزيولوژيك بدن را تحت تأثير قرار مي­دهند. البته فشارها و تعارض­هايي كه راه­حلي براي آنها پيدا شود، به تغييرات ارگانيك منجر نمي‌شوند.

برخي از پژوهشگران فرض كرده­اند كه واپس زدن حالات هيجاني براي مدت زمان طولاني ممكن است به اختلالات جسمي آشكاري بينجامد. براي مثال، واپس زدن دائمي خشم به ايجاد بيماري ميگرن كمك مي­كند و با زخم­هاي گوارش رابطه دارد. بازگشت حالت خشم موجب بروز تنش­هاي زيادي مي­شود (ادر و فريدمن، 1969)

 

2-1-2-11-8-الگوي واكنش حفاظتي

در اين الگو باور بر اين است كه هرگاه بدن تهديد مي­شود، براي حفاظت از خود و رفع مانع، واكنشي را شكل مي­دهد. براي مثال، وقتي مواد سمي و مضري توسط بيني استنشاق مي­شود (تهديد بدني)، مخاط بيني شروع به ترشح كرده و چشم اشك توليد مي­كند (واكنش حفاظتي)؛ بدين وسيله عوامل مضر از بدن خارج مي­شوند (رفع خطر). وقتي بدن تهديد مي­شود، ممكن است واكنش جسماني يا نمادين نشان دهد يا به واكنش يا واكنش­هايي مشابه روي آورد.

اين الگو با الگوي روان­تني تفاوت­هايي دارد. به نظر مي­رسد كه تفاوت­ها به مجموعه­اي از واكنش­ها مربوط باشند. حالت­هاي هيجاني به تغييرات جسماني منجر شده و اين تغييرات گاهي موجب بروز اختلال در كاركردهاي جسماني مي­شوند. در الگوي واكنش حفاظتي يا حالت­هاي هيجاني، تغييرات جسماني و الگوهاي رفتاري  مدنظرند. (راسموسن، اسپيسر و مارش[7]، 1963)

يكي از انتقادهايي كه به اين الگو وارد شده، اين است كه تعريف استرس در آن مبهم است و اين ابهام در تفسير يافته­هاي حاصل از پژوهش تأثير واقعي دارد. براي مثال، در اين الگو استرس هم محرك (علت ) و هم پاسخ (معلول) تلقي شده است. (باسوويتس و همكاران 955 ؛ به نقل از راسموسن، اسپيسر و مارش، 1963) به اين تناقض در تعريف استرس اشاره كرده و گفته­اند ساختار شخصيتي قبل از بروز نشانگان استرس بر عامل آن تأثير دارد كه اغلب ناديده انگاشته مي­شود. به نظر پژوهشگران محدوديت مهم الگوي واكنش حفاظتي اين است كه نمي­تواند تبيين كند كه چرا مردم به رويدادهاي تنش­زا به گونه­هاي متفاوتي پاسخ مي­دهند. اين الگو نشان نمي­دهد كه چرا بعضي از مردم هنگام واكنش به عوامل مضري كه استنشاق مي­كنند، دچار تغييرات قلبي مي‌شوند، بعضي دچار ترشح مخاط هاي بيني و ريزش اشك از چشم مي­شوند و گروهي اصلاً به آن واكنش نشان نمي­دهند.

 

2-1-2-11-9-الگوی پاسخ فيزيولوژيكي

مبدع اين الگو جانيس ( 1988) است. اين الگو داراي سه بعد يا جنبة اساسي است :

الف . رويداد يا عامل تنش­زا (تروماتيك)

ب . پاسخ­هاي فيزيولوژيك اشخاص به عامل تنش زا

ج . تعيين كننده­هاي موقعيتي پاسخ­ها

بنابر الگوي جانيس رويدادهاي مهم مي توانند داراي سه مرحلة متوالي باشند

تهديد: اشخاص به خطري تهديدكننده نزديك شده يا از آن مطلع مي­شوند؛ البته هنوز خطري وجود ندارد.

تماس با خطر: در اين مرحله اشخاص با خطر به طور واقعي روبه رو مي­شوند.

خطر قرباني شدن: اين امر وقتي رخ مي­دهد كه درجة خطر بسيار بالاست؛ افراد در اين مرحله به پنج  واكنش مختلف اشاره دارند:

– اجتناب و ترس: شخص با بهره گرفتن از مكانيسم انكار، از لحاظ روان شناختي خود را از عامل تنش­زا رها مي‌سازد.

– بي­حركتي آميخته با حيرت: بيشتر افراد توانايي انجام فعاليت­­هاي جسماني و ذهني را ندارند.

– بي علاقگي و افسردگي: به نظر مي­رسد كه حادثه يا عامل تنش­زا روي شخص بي­تأثير است .

– وابستگي مطيعانه: شخص، رفتاري شايسته از خود نشان نمي­دهد و به­ شدت مطيع است .

– تحريك پذيري توأم با پرخاشگري: در اين واكنش فرد به عامل خطر يا تنش حمله مي­كند.

هريك از اين واكنش­ها كارايي جسماني و ذهني افراد را كاهش مي­دهند.

 

2-1-2-11-10-الگوي بيوشيمي

سليه پزشك و متخصص غدد درون­ريز است و برداشت او از استرس بيشتر مفهوم فيزيولوژيكي و ريشه در جريان‌هاي بيولوژيك معروف است. اين الگو در سال 1936 ارائه شد. او در زمان  نشانگان سازگاري كلي ارگانيسم دارد. الگوي ارائه شدة وي به دانشجويي، با بيماراني مواجه شد كه از علائم و نشانگان مشابهي همچون كاهش وزن، بي­اشتهايي، كم شدن نيروي عضلات و فقدان اميد و آرزو رنج مي‌بردند. او مشاهده كرد كه در برخورد با بيماري و حملات آن علائمي چون بزرگ شدن غدد، زخم­هاي معده و روده­اي به وجود مي­آيد كه اين‌ها علائم ثابت و پايداري بودند. اين تغييرات نشانگان عيني استرس شناخته شدند و پايه­هايي­ را براي رشد كامل مفهوم استرس فراهم آوردند.

همان­گونه كه قبلاً نيز اشار ه شد، نظرية سليه تحول پيدا كرد و نشانگان سازگاري كلي با سه مرحله مطرح شد كه تظاهر باليني وضعيت استرس است :

  1. 1. مرحلة هشدار: در اين مرحله ارگانيسم به سوي دسته­اي از محرك­هايي كه فرد به طور ناگهاني در معرض آنها قرار مي­گيرد و با آنها سازگار نيست، واكنش نشان مي­دهد و خود داراي دو زير مرحلة است :

الف . مرحلة شوك: واكنش اوليه و بي­درنگ به عامل تنش­زا كه موجب بروز علائمي چون تپش قلب ، فقدان آهنگ ماهيچه ها، كاهش حرارت بدن و فشار خون مي­شود.

ب. مرحلة ضدشوك: واكنشي است كه نيروهاي دفاعي بدن را به كار مي­اندازد. در اين مرحله غدة فوِق كليوي فعاليت مي­كند و ترشح هورمون­هاي كورتيكوئيد افزايش مي­يابد. اين هورمون­ها در واقع ضد هيجان­اند. سليه و همكاران ( 1936) اين مواد را عامل سازگاركننده مي­دانند، زيرا وجودشان به ارگانيسم امكان مي­دهد تا تأثير مخرب محرك­هاي گوناگون داخلي و خارجي را خنثي كنند.

  1. 2. مرحلة پايداري: در اين مرحله ارگانيسم كاملاً با عوامل تنش­زا سازگار شده، در نتيجه، موجب كاهش و رفع علائم استرس مي­شود.
  2. 3. مرحلة فرسودگي: چون قدرت سازگاري ارگانيسم محدود است، عوامل تنش­زاي شديد، طولاني و سخت موجب فرسودگي مي شوند. درصورتي كه علائم ظاهرشدة ناشي از عوامل تنش­زا يا نشانگان استرس ادامه يابند، منجر به ايجاد آسيب در ارگانيسم مي­شوند.

همان طوركه مشاهده مي­شود، ارگانيسم نمي­تواند در مرحلة اول (هشدار) باقي بماند و ضرورت دارد كه از آن وضع خارج شود، چون اين مرحله موجب اتلاف نيروهاي زيادي مي­شود و صرف انرژي نمي­تواند براي مدت زيادي ادامه يابد، چرا كه انرژي سازگاري فرد انرژي محدودي است . آزمايش روي حيوانات نشان مي­دهد ظهور و وجود عوامل تنش­زا براي مدت مشخصي قابل تحمل است. بعد از خستگي و فرسودگي ناشي از عوامل تنش‌زاي سخت،  فقط خواب و استراحت است كه مي­تواند پايداري موجود زنده را حفظ كند و اغلب سازگاري را به سطوح قبلي برساند. به هر حال، ارگانيسم در اثر مصرف انرژي زياد، بتدريج فرسوده خواهد شد. انرژي سازگاري به دو نوع تقسيم مي شود كه عبارتند از:

  1. 1. انرژي سازگاري سطحي كه بي درنگ مورد استفاد ه واقع مي­شود.
  2. 2. انرژي سازگاري عميق كه براي مقابله با عوامل تنش زا صرف مي­شود.

انرژي سطحي فقط مي­تواند فرسودگي را تا حدودي تخفيف دهد و براي سازگاري عميق تر و كامل بايد عوامل تنش را شناسايي و رفع كرد.

 

2-1-2-11-11-الگوي دوهرنوند

دوهرنوند[8] (1961) با تغييراتي كه در الگوي بيوشيمي سليه انجام داد، الگوي خود را براي مطالعة اختلالات رواني در محيط اجتماعي ارائه داد. به نظر او عوامل متعددي در واكنش به عامل تنش زا و بروز نشانگان استرس نقش دارند كه مهم ترين آنها عبارتند از:

  1. 1. متغيرهاي بيروني كه تعادل ارگانيسم را مختل مي سازند

2.عوامل واسطه اي كه مي توانند تأثير عوام ل تنش زا را تغيير دهند

  1. 3. تعامل بين عوامل واسطه اي و تنش زا كه به بروز نشانگان استرس مي انجامد
  2. پایان نامه

  3. 4. تلاش ارگانيسم براي فائق آمدن بر عوامل تنش زا

او تأكيد كرد عوامل واسطه­اي دروني و بيروني را نبايد از نظر دور داشت. برداشت دوهرنوند (1961) از استرس در برگيرندة كلية عوامل دروني و بيروني است كه استرس ايجاد مي­كند.

الگوي متغيرهاي روان­شناختي و اختلال­هاي جسماني اين الگو در سال 1971 توسط لوي و كاگان ارائه شد. آنها الگويي براي واسطه­هاي رواني – اجتماعي بيماري­ها ارائه دادند. هر تغيير رواني مي­تواند به عنوان عاملي تنش­زا يا محركي كه برانگيزانندة پاسخي بيولوژيك است، عمل كند. اين محرك­ها در فرد تمايل به عمل را  ايجاد مي‌كنند و اين تمايل متأثر از عوامل محيطي و ژنتيكي است. اين تمايل ارگانيسم را برای انواع فعاليت­هاي جسماني در موقعيت­هاي مختلف آماده مي­كند. بعضي از اين فعاليت­ها ناسازگارند و به ايجاد استرس منجر مي‌شوند. اين پاسخ ناسازگار، پيش آگهي اختلال در عملكردهاي فيزيولوژيكي و روانی است و اگر محرك همچنان ادامه داشته باشد، به بيماري منجر مي­شود. بيماري، ناتواني يا شكست سيستم جسماني – رواني در انجام وظايف اساسي خود است. لوي و كاگان همچنين فرض كرده­اند كه بين متغيرهاي رواني، فيزيولوژيكي، ژنتيكي و محيطی­ تعامل  وجود دارد كه مي تواند جريان بيماري را تسهيل كند (دابسون، 1983؛ به نقل از كوهن و ويليامسون، 1991)

به دنبال كارهاي سليه ( 1936) و طرح نشانگان سازگاري كلي، اين ايده مطرح شد كه مهم­ترين عامل در چگونگي و نوع نشانگان استرس، تصورات شخصي و ميزان ارزش و اهميت موضوعي ويژه در نزد فرد است، زيرا عامل تنش­زايي كه براي فردي منبع استرس و عامل بروز نشانگان استرس است، چه بسا براي شخص ديگري به هيچ وجه استرس ايجاد نكند. به همين دليل از سال 1960را به كار بردند. اين اصطلاح در مورد ارزشگذاري مجدد و ” ارزيابي شناختي” به بعد لازاروس و فولكمن ( 1984) مفهوم قضاوت­هاي مداوم شخص از خواسته­ها و محدوديت­هاي خود در روند تعامل با محيط، توانايي­هاي بالقوه و بالفعل خود به كار برده شد. در واقع، لازاروس (1982) بنيانگذار اين فرضيه است كه ديدگاه­ها، پديده­ها را به­وجود مي­آورند. پديده­ها به خودي خود خنثي­اند، اين ديدگاه ها هستند كه به پديده­ها معنا و مفهوم مي­بخشند. اين الگو براي ارزيابي شناختي مراحلي قائل است

مرحلة ارزيابي اوليه : ارزيابي اوليه به فرايندهاي شناختي ارزش­گذاري مربوط مي­شود. افراد به اين پرسش كه آيا درحالت مطلوب يا رنج به سر مي­برند، به گونه­اي متفاوت پاسخ مي­دهند، اين مواجهه مي­تواند سه نتيجه در بر داشته باشد:

– واكنش نامربوط يا  بي­ارتباط: مواجهه­اي است كه براي فرد هيچ گونه معناي ويژه­اي در بر ندارد. بنابراين، مي‌تواند مورد غفلت و فراموشي واقع شود.

– واكنش مثبت و بي خطر: دربرگيرندة قضاوت­هايي است كه بيان كنندة موضوع مطلوب و سودمندي است .

– واكنش تنش­زا : شامل قضاوت­هايي است كه صدمه و نيستي را به دنبال دارد، فرد را مورد تهديد قرار مي­دهد يا او را به نحوي  درگير مي­كند (كوتاش ، 1985)

ارزيابي ثانويه : پس از اينكه فرد به اين پرسش پاسخ داد كه آيا من در حال مطلوب يا رنج به سر مي­برم، به ارزيابي ثانويه مي­رسد. حال اين پرسش مطرح مي­شود كه من در مورد آن، چه كار مي­توانم انجام دهم؟ ارزيابی  ثانويه به فرايند قضاو ت­ها، توانايي­هاي بالقوه براي مقابله، امكانات و محدوديت­هاي فرد اطلاق مي­شود.

ارزيابي مجدد : ارزيابي شناختي، فرايندي ايستا نيست و تغيير جهت پاسخ ها را نسبت به شرايط بيروني و دروني موجب مي­شود. ارزيابي شناختي مجدد به تغيير در قضاوت­هاي ارزش­گذاري فرد از موقعيت منتهي مي‌شود. در مجموع، لازاروس[9] (1982) در پاسخ به اين پرسش كه چرا افراد در برابر يك عامل تنش زا يا استرس يكسان مانند مرگ والدين يا همسر، واكنش­هاي متفاوتي نشان مي­دهند، مي­گويد: رفتار فرد در هر لحظه از زندگي تابع و برايندي از عوامل زير است :

ساختار شخصيت فرد

ارزيابي شناختي فرد از موقعيت

توان بالقوة عامل تنش زا يا محرك .

در اين الگو، علاوه بر عامل تنش­زا به ارزيابي شناختي شخص نيز توجه شده است . نظرية لازاروس ( 1982) راه‌گشاي ساير الگوهاي شناختي شد. يكي از اين الگوها توسط (ريچاردسون و ولفل1984 ؛ به نقل از كوتاش، 1985) مطرح شده است. در اين الگو پاسخ هاي استرس نتيجة مستقيم عوامل محيطي تلقي نمي­شوند، زيرا عوامل محيطي به خودي خود خنثی­اند و نمي­توانند واكنش­هاي استرس را ايجاد كنند. استرس، حاصل ارزيابي، ادراك و تفسير ارگانيسم از موقعيت­ها و رويدادهاست .خواسته­هايي كه براي شخص اهميت زيادي ندارند، با احتمال كمتري استرس ايجاد مي­كنند و پيامدهاي جدي نخواهند داشت. برعكس، واسته‌هايي كه به هر دليل براي شخص خيلي مهم جلوه مي­كنند، موجب بروز استرس مي­شوند. در الگوي ارزيابي شناختي فرد زنجيره اي از مراحل را براي هدايت عمل سازش يافته پيش­بيني مي­كند كه عبارتند از:

1- مرحلة تجسم : شامل ادراك و تفسير اطلاعات براي تعريف خطر واقعي يا بالقوه است .

2- مرحلة طراحي عمل : شامل برنامه­ريزي براي حل مسئله يا مقابله است. اين مرحله خود شامل گردآوري، انتخاب و تعيين روش اجراي راه حل و طراحي راه حل­هاي جايگزين است .

3-  مرحلة نظارت : شامل مجموعه­اي از معيارها به منظور ارزيابي پاسخ ها و كوشش­هاي مقابلة شخص در قبال خطرهاست .

اين الگو، با قبول اين فرض كه حداقل دو نوع حلقة پس­خوراندي در موقعيت­هاي استرس­زا در جهت خود نظم‌‌جويي فعال­اند، نظرية پردازش موازي را پيشنهاد كرد. يكي از اين حلقه­ها، براي تنظيم خطر (مهار خطر) و ديگري براي تنظيم هيجان (مهار هيجان) است . هر كدام از اين سيستم­ها محتويات جداگانه­اي دارند. سيستم مهار خطر شامل ادراك تهديد سلامتي و برنامه­ريزي­ها و واكنش­هاي انجام شده براي تغيير تأثيرات تهديد بر شخص است. سيستم مهار هيجان شامل شناخت وادراك حالت فاعلي و (برنامه­ريزي­ها و واكنش­ها به منظور ايجاد تغيير در حالت هيجاني شخص است (دوهرنوند، 1986)

[1] Rosenman & Seligman

[2] Kutash

[3] Emmons & Paloutzian

[4] Hill & Pargament

[5] Fromm

[6] Goldbery

[7] Rasmussen & Speacer & Marsh

[8] Dohrenwend

[9] Lazaurus