منبع مقاله درمورد ویلیامسون، عملکرد اقتصادی، علم اقتصاد، الگوهای ذهنی

ت که بر حسب ارزش‌های حرفه آنان شکل گرفته است؟ 
اکنون از زمینه فرهنگی علم اقتصاد و به عنوان یک نظام فکری به زمینه فرهنگی اقتصاد به عنوان یک نظام سازماندهی اجتماعی توجه میشود. این امر که عاملان اقتصادی درون یک محیط فرهنگی زندگی می‌کنند، نفس می‌کشند و تصمیم می‌گیرند، به آسانی قابل درک است.  بنابراین، به آسانی می‌توان این امر را دریافت که این محیط بر شکل‌گیری ترجیحات عاملان و تنظیم رفتارشان تأثیراتی دارد.
در همین حال اشاره به این نکته مهم است که مدت‌هاست برخی مکاتب فکری اقتصادی علاقه داشته‌اند نقش فرهنگ را به عنوان یک عامل تأثیرگذار مهم بر روند تاریخ اقتصادی بررسی کنند. شاید مشهورترین کار در این زمینه تحلیل ماکس وبر از تأثیر اخلاق کاری پروتستان بر ظهور سرمایهداری بوده باشد. 
در اینجا شرایط فرهنگی که فعالیت اقتصادی درون آن انجام می‌شود به نحو بسیار مستقیمی با ستانده‌های اقتصادی مرتبط است. درباره تأثیر تاریخی فرهنگ بر عملکرد اقتصادی می‌توان به مثال‌های خاص زیاد دیگری اشاره کرد. برای مثال، روح فرد گرایی موجود در فرهنگ «آنلگوساکسون» را، که نخستین بار در بحث آدام اسمیت درباره تقسیم کار مطرح شد و سپس از جانب اقتصاد دانان سیاسی ممتاز قرن نوزدهم به ویژه «جان استوارت میل30» شرح و بسط یافت، می‌توان فراهم کننده شرایطی برای انتشار انقلاب صنعتی در بریتانیا و تقریباً به طور هم‌زمان در ایالات متحده دانست.  مثال جدیدتر، بحثهای زیادی است که درباره علت «معجزه اقتصادی آسیایی» سال‌های پس از جنگ جهانی دوم صورت می‌گیرد، یعنی معجزه‌ای که با پویایی صنعتی چشم گیر ژاپن شروع و با میزان‌های رشد خارق‌العاده کره جنوبی، تایوان، هنگ‌کنگ و سنگاپور دنبال شد.

2-4- نحوه تأثیر فرهنگ بر اقتصاد
بدیهی است که اقتصاد، در زندگی روزمره سرمایهگذاری و سیاستگذاری‌های در سطح خرد و کلان نقش مهمی را ایفا می‌کند. اخیراً متفکران اقتصادی با توجه به عدم موفقیت تئوری‌های نظام‌های مختلف اقتصادی در سطوح مختلف، به جوانب جدیدی در علم اقتصاد روی آورده‌اند تا مسائل اقتصادی را تفسیر و پیش بینی کنند.
یکی از این جوانب، فرهنگ است. فرهنگ، نمود پررنگی در تصمیمات اقتصادی خرد و سیاستگذاری‌های کلان اقتصادی دارد. بنابراین نیاز است که چگونگی و میزان رابطه و تأثیر فرهنگ بر اقتصاد بررسی گردد. در نیمه دوم قرن بیستم و قرن بیست و یک مطالعاتی در زمینه‌ی چگونگی ارتباط بین فرهنگ و اقتصاد انجام گرفته است. بر این اساس، برای رابطه بین اقتصاد و فرهنگ (تأثیرگذاری فرهنگ بر اقتصاد)، دو دیدگاه عمده را بیان می‌شود.
2-4-1- دیوید تراسبی
ضرورت طرح موضوع فرهنگ در بخش اقتصاد بیش از هر چیز به اهداف علم اقتصاد بر می‌گردد. فرض مهم این است که ما با منابع محدود و نیازهای نامحدود مواجهیم. بنابراین باید منابع به نحوی تخصیص یابد که نخست بجا و مناسب باشد و دوم اینکه بیشترین نتایج حاصل آید. به عبارت دیگر از کم‌ترین منابع، بیشترین محصول به دست آید و بیشترین نیازها نیز برطرف شود.

فرهنگ می‌تواند بر عملکرد اقتصادی گروه از سه راه گسترده تأثیر گذارد.
فرهنگ شاید بر کارایی اقتصادی تأثیر بگذارد، یعنی از طریق ترویج ارزش‌های مشترک درون گروه که راه‌های انجام فرایندهای اقتصادی تولید توسط اعضای گروه را تعیین می‌کنند.
برای مثال، اگر این ارزش‌های فرهنگی به تصمیم گیری مؤثرتر، نو آوری سریع‌تر و متنوع‌تر و سازگاری با تغییر منجر شوند، بهره‌وری اقتصادی و پویایی گروه نیز به احتمال زیاد سرانجام در پی‌آمدهای مالی منعکس خواهد شد.
فرهنگ ممکن است بر انصاف تأثیر گذارد، برای مثال، با القای اصول اخلاقی مشترکی که سبب می‌شوند دغدغه دیگران را داشته باشیم و بنابراین ایجاد ساز و کارهایی را تشویق می‌کنند که این دغدغه به وسیله آن‌ها بیان می‌شود. در مورد جامعه به عنوان یک کل، یک جنبه مهم از این امر را می‌توان در انصاف بین نسلی دید، اگر تعهد اخلاقی برای توجه به نسل‌های بعدی یک ارزش فرهنگی مقبول باشد.
به طور کلی، تأثیر فرهنگ بر انصاف، در تصمیم‌های گروه در زمینه تخصیص منبع دیده خواهد شد، یعنی تصمیم‌هایی که معطوف به حصول پی‌آمدهای منصفانه برای اعضای گروه است.
می‌توان فرهنگ را تأثیرگذار بر اهداف اقتصادی و اجتماعی یا حتی تعیین کننده اهداف اقتصادی و اجتماعی دانست که گروه تصمیم می‌گیرد آن‌ها را تعقیب کند. در سطح یک گروه کوچک، فرضاً یک شرکت تجاری، ممکن است دغدغه و توجه به کارمندان و شرایط کاری آنان وجود داشته باشد و ممکن است این ارزش‌ها از اهمیت سودجویی یا دیگر مقاصد اقتصادی در اهداف شرکت تجاری بکاهند. در سطح اجتماعی، ممکن است ارزش‌های فرهنگی، با تعقیب پیشرفت مادی کاملاً هماهنگ باشند و امکان استفاده از ضابطه‌های موفقیت اقتصاد کلان برای تمایز گذاشتن میان جوامع «موفق» و «ناموفق» را فراهم آورد. از طرف دیگر، فرهنگ دیگر جوامع ممکن است به گونه‌ای باشد که تعقیب پاداش مادی را به نفع اهداف غیرمادی مربوط به کیفیت‌های گوناگون زندگی تعدیل کند و بنابراین بر آهنگ و مسیر رشد اقتصادی تأثیر گذارد؛ در چنین مواردی ضابطه‌های تعریف کننده «موفق» و «ناموفق» با مورد قبلی تفاوت خواهند داشت.
از طریق این سه روش، تأثیر فرهنگ بر رفتار فردی در عملکردهای جمعی منعکس خواهد شد. بنابراین، برای مثال، در یک سطح تأثیر فرهنگ ب
ر عملکرد اقتصاد کلان را می‌توان بر حسب اصطلاحات مشاهده کرد. مانند:
الف) نماگرهای کارایی مانند میزان رشد محصول ناخالص داخلی سرانه، میزان تغییر فن آورانه، سطوح اشتغال، مسیرهای تغییر ساختاری و نظایر آن‌ها.
ب) نماگرهای انصاف مانند طرح‌های توزیع درآمد، برنامه‌های رفاه اجتماعی (به ویژه مراقبت از سالخوردگان و بیماران)، عرضه خدمات اجتماعی و (هر چیزی که منعکس کننده دغدغه انصاف بین نسلی است) تمایل به انجام سرمایه‌گذاری عمومی بلندمدت که ممکن است منفعت چندان مستقیمی برای نسل کنونی نداشته باشد.
2-4-2- الکه د یانگ
در این حالت برای تشریح فرهنگ در اقتصاد از رویکرد بهینه‌سازی استفاده میشود. بر اساس رویکرد بهینه‌سازی، تصمیم‌گیری افراد را می‌توان برای کارکردی عینی با وجود محدودیت‌ها، الگوسازی کرد. از این رو، این رویکرد دست‌کم در بر گیرنده چهار عنصر است: یک کارکرد عینی، محدودیت‌ها، فرایند بهینه‌سازی و نتایج این فرایند بهینه‌سازی. عنصر مشترک در همه رویکردهای فرهنگی این است که همه آن‌ها فرایند بهینه‌سازی را به شکلی که در نظریه نئوکلاسیک الگوسازی شده است زیر سوال می‌برند. مثلاً، گزینه منطقی و توقعات منطقی. در همه رویکردهای فرهنگی، فرض بر این است که توانایی شناخت محدود انسان در هنگام الگوسازی کردن اعمال او باید مدنظر قرار گیرد. مایه تفاوت این رویکردها نیز نحوه وارد کردن عامل فرهنگ در حوزه اقتصاد است. با استفاده از عنصر رویکرد بهینه سازی، سه رویکرد را می‌توان نسبت به فرهنگ و اقتصاد بر شمرد: فرهنگ به مثابه انحراف از نتیجه، فرهنگ به مثابه محدودیت‌ها و فرهنگ به مثابه اولویت‌ها (الکه د یانگ 2009).
در رویکرد اول، فرهنگ در تشریح تفاوت میان پیش‌بینی‌های یک نظریه و واقعیت‌های موجود به مثابه عامل سکون تلقی می‌شود. بر این اساس، رویکرد بهینه‌ساز به عنوان نظریه تلقی و پیش‌بینی‌های آن با واقعیت مقایسه می‌شود. تفاوت‌های قابل ملاحظه و سیستماتیک میان نظریه و واقعیت به عواملی مانند فرهنگ، نسبت داده می‌شوند. بخش اعظم مقاله‌ها و آثار مربوط به بحث ارزش‌های آسیایی به همین رویکرد مربوطند. موفقیت غیرمنتظره را باید بر اساس عوامل نامعین تشریح کرد. اساساً فرهنگ به عنوان پدیده‌ای منتج از چیزی دیگر قلمداد می‌شود و برای تشریح نقشی که فرهنگ ایفا می‌کند، هیچ بحث و استدلال نظری‌ای ارائه نشده است. دو رویکرد دیگر برای گنجاندن فرهنگ در تحلیل اقتصادی، چهارچوبی نظری می‌طلبد.
2-4-2-1- فرهنگ به مثابه محدودیت‌ها
می‌توان فرهنگ به مثابه محدودیت‌ها را زاده اقتصاد نهادگرای جدید تلقی کرد، نوعی اقتصاد که بر اهمیت نهادها تأکید دارد. هاجسن31 (2006) نهادها را این‌طور تعریف می‌کند: «سیستم‌های قوانین تثبیت‌شده و رایج اجتماعی که اعمال اجتماعی را ساختارمند می‌کند. به این ترتیب، زبان، پول، قانون، سیستم‌های اوزان و اندازه‌گیری‌ها، رفتار حین صرف غذا و شرکت‌ها همگی نهاد محسوب می‌شوند.» نهادها موجب ساختارمند شدن رفتار اجتماعی می‌شوند و به این تربیت «با اعمال فرم و انسجام به فعالیت‌های انسان، به تفکر، توقع و کنش نظم می‌بخشد». نهادها با اعمال محدودیت برای رفتار انسان، کنش‌های افراد را ممکن می‌سازند. در نتیجه نورث32 (11990) نهادها را به مثابه «محدودیت‌های طراحی شده توسط انسان که به تعاملات انسان شکل می‌دهد» تعریف می‌کند (الکه د یانگ 2009).
هاجسن می‌گوید: نهادها فقط در صورتی عمل می‌کنند که اشباع شده از عادات فکری و رفتاری مشترک باشند. چهارچوب نهادی یک جامعه کارکرد الگوهای ذهنی مشترک اعضای آن جامعه است. نهادها و به شکل غیرمستقیم، فرهنگ تا حد زیادی تعیین‌کننده هزینه‌ها و منافع ناشی از گزینه‌های متفاوت است. هم‌زمان این مسئله که عوامل چگونه اطلاعات را درک و تفسیر می‌کنند و این که به واسطه چه معیارهایی کنش‌های خود را بر می‌گزینند به مدد الگوهای ذهنی آن‌ها تعیین خواهد شد. از این رو فرهنگ بر فرایند تولید، شکل، و مقررات مبادلات و مصرف تأثیر می‌گذارد (الکه د یانگ 2009).
این نگرش نسبت به نهادها را که از یک سو، اشباع از باورهای فرهنگی مشترکند و از سوی دیگر، بر رفتار اقتصادی تأثیر گذارند ویلیامسون به شکل نمودار ارائه داده است. شکل (2-1) نمایشگر سطوح مختلف تحلیل اجتماعی از دیدگاه ویلیامسون33 است. سطح نخست (که ویلیامسون آن را سطح صفر می‌خواند) در شکل اصلی ویلیامسون ارائه نشده است و تنها به آن در متن کتابش اشاره می‌کند. این سطح به تکامل مکانیسم‌های ذهن مربوط می‌شود. چهار سطح دیگر عبارتاند از: اشباع‌شدگی، محیط نهادی، نظارت و تخصیص. اشباع‌شدگی نهادی شامل هنجارها، عرف‌ها، سنت‌ها، آداب و رسوم و مذهب می‌باشد. به عقیده ویلیامسون مذهب در این سطح نقش حائز اهمیتی ایفا می‌کند. شاخص‌های این سطح نهادهای غیررسمی نامیده می‌شوند، با اشاره به این واقعیت که به صورت خودجوش پدید آمده‌اند. در این مطالعه از آن به عنوان فرهنگ یاد میشود. سطح بعدی شامل محیط نهادی است که در بر گیرنده نهادهای رسمی، مانند اساس نامه‌ها، قوانین و حقوق مالکیت می‌شود. این نهادها کارکردهای دولت و نیز توزیع قدرت میان سطوح مختلف را طراحی می‌کنند. نهادهای نظارتی به شکل مستقیم به قوانین غیررسمی مورد استفاده عوامل خصوصی برای رفع بحث و مناقشه‌ها مربوط می‌شوند. از آنجا که فرایندهای دادگاه هزینه‌برند (هم به لحاظ زمانی و هم از نظر مالی)، ساختارهای نظارتی
با کارکرد درست باعث کاهش هزینه‌های معاملات می‌شوند، این ساختارها این کار را از طریق ایجاد نظم و ترتیب انجام می‌دهند و به این شکل تعارض‌ها را حل می‌کنند. سطح چهارم مربوط به تخصیص منابع و استخدام است. قیمت‌ها و کمیت‌ها طوری سازگار می‌یابند که بازارها بتوانند به توازن برسند. این عنوان تحقیقاتی اقتصاد نئوکلاسیک است.
شکل (2-1) : فرهنگ به مثابه محدودیت‌ها
0 تغییرتکاملی ذهن.

1 اشباع شدگی: نهادهای غیر رسمی، عرفها، سنتها، هنجارها، مذهب.

2 محیط سازمانی: قوانین رسمی بازی-به خصوص، مالکیت (واحد قضایی، سیاسی، بروکراسی).

3 نظارت: اجرای بازی- به خصوص، قرارداد (طراحی ساختارهای نظارتی با معاملات).

4 تخصیص منابع و استخدام (قیمتها کیفیتها؛ همتراز سازی تشویقی).
منبع: ویلیامسون 2000
ویلیامسون علاوه بر تبیین سطوح مختلف تحلیل اجتماعی، نگرش خود را در مورد روابط میان آن‌ها نیز تدوین می‌کند. به خصوص، شکل غالب علیت. در اصل، سطوح مختلف در هر دو جهت بر همدیگر موثرند. اما ویلیامسون فکر می‌کند که تأثیر هر سطح بالاتر بر سطح پایین‌ترش بر روند علیت معکوس تفوق می‌یابد. در شکل این تفاوت در میزان تأثیر از طریق خط ممتد و نقطه چین نمایش داده شده است. هر سطح بالاتر به مثابه محدودیتی برای توسعه و رشد سطح پایینی عمل می‌کند. به علاوه، سطوح بالاتر باید در مقایسه با سطوح پایین‌تر کم‌تر تغییر کنند. این تغییر می‌تواند تدریجی باشد، اما رخدادهایی چون جنگ‌ها و بحران‌های اقتصادی ممکن است موجب اعمال اصلاح سریع و گسستی شدید از فرایندهای تثبیت شده بشوند. باور او این است که در کل، تغییر در فرهنگ (بنا بر اصطلاح رایج در اینجا همان اشباع‌شدگی) از صد تا هزار سال طول می‌کشد، حال آنکه نهادهای رسمی بین ده تا صد سال طول می‌کشد (الکه د یانگ 2009).
2-4-2-2- فرهنگ به مثابه اولویت‌ها
بر اساس اشکال مختلف فرهنگ به مثابه رویکرد ارجح، باورها و اولویت‌ها به شکلی سیستماتیک میان گروه‌های مختلف افراد تفاوت دارند و این تفاوت‌ها در شرح تفاوت‌های عملکردی در گروه‌های مختلف مهم هستند. از این رو، فرهنگ به مثابه «تنوع سیستماتیک در اولویت‌ها یا باورها» تعریف می‌شود: “برنامه‌ریزی جمعی ذهن که مایه تمایز اعضای یک گروه یا طبقه از افراد از اعضای گروه دیگر می‌شود”. و” سیستمی از تلقی‌ها، ارزش‌ها و دانش که در میان افراد جامعه رایج است و از یک نسل به نسل دیگر انتقال می‌یابد”. عامل مشترک در این تعاریف اولویت‌ها یا ارزش‌ها به مثابه گرایش‌های گسترده برای ترجیح دادن بعضی وضعیت‌ها به وضعیت‌های دیگر است.
در اصل، مثل کاری که ویلیامسون انجام داده است (رجوع کنید به شکل 2-1)، می‌توان برای تحلیل اجتماعی سطوح مشابهی را برشمرد. در بعضی مطالعات سطح معدودتری بر شمرده می‌شوند. مثلاً د یونگ34 (2002) تحول ذهن و نظارت را به عنوان دو سطوح مختلف در نظر نمی‌گیرد. در این رویکرد، مسئله اساسی این است که فرهنگ را می‌توان عامل طرح ارزش‌ها و باورها قلمداد کرد. این ارزش‌ها و باورها بر ماهیت ادراک و طراحی نهادها و اهداف اعمال اقتصادی تأثیرگذارند. با این اوصاف، فرهنگ به شکل مستقیم و غیرمستقیم از طریق نهادها بر رفتار اقتصادی و نتیجه فرایندهای اقتصادی تأثیرگذار خواهد بود. به این ترتیب، فرهنگ تعیین‌کننده عملکرد اقتصادی است، که با همان شکل علیت که ویلیامسون آن را مهم تلقی کرده و با فرض اولویت‌های برون‌زا ارتباط می‌یابد. اما بسیاری از نویسندگان که فرهنگ را به مثابه اولویت‌ها در نظر می‌گیرند، دست کم به شکل

دیدگاهتان را بنویسید