ژانویه 24, 2021

مناطق کمتر توسعه یافته

درک مردم‌شناسی گردشگری
مردم‌شناسی و گردشگری (به عنوان یک رشته علمی) نقاط اشتراک بدیهی دارند. هر دو در صدد شناخت و معرفی فرهنگ و نیروهای پویای بشر هستند. از آنجا که گردشگری به مجموعه فعالیت‌های جهانی اطلاق می‌شود که با فرهنگ‌های بسیاری برخورد دارد، شناخت عمیق‌تر پیامدهای تعامل میان جوامع ایجادکننده و پذیرنده گردشگری، ضرورت پیدا می‌کند. اسمیت در توضیح بیشتر این تحلیل، می‌گوید: مردم‌شناسی به مطالعات گردشگری به ویژه از طریق مردم‌نگاری بنیادی و همچنین مدل فرهنگ‌پذیری و این شناخت که گردشگری، تنها یکی از عوامل مؤثر در تغییر فرهنگ است، کمک شایانی می‌کند. یکی از تعبیرهای این سخن شاید این باشد که اسمیت می‌خواهد بگوید تعاملات انسانی و نه تجاری و بازاریابی، عامل اصلی تناقض‌های فراوان در گردشگری است. با شناخت موضوعات اصلی و زیربنای مردم‌شناسی، درمی‌یابیم که مردم‌شناسی موارد زیر را به گردشگری پیشکش می‌کند:
چارچوب قیاسی شاخص (مطالعه‌ی پدیده‌های گوناگون در نقاط مختلف به منظور شناخت گرایش‌های مشترک)؛
رهیافت کل‌نگر (به شمار آوردن عوامل اجتماعی، محیطی و اقتصادی و روابط فیمابین این سه عامل)؛
پی‌گیری بررسی و تحلیل در سطحی عمیق‌تر (مثل بررسی انگیزه‌ی گردشگری)
در حالی که ممکن است این موضوعات برای کسانی که به مطالعه‌ی تحلیلی گردشگری می‌پردازند، بدیهی به نظر برسد، اما راهی که به شکل‌گیری مردم‌شناسی گردشگری منتهی شد، راه همواری نبوده است. برای مثال نَش در یکی از مقالات اولیه‌اش در خصوص اهمیت گردشگر همچون موضوعی «جدی» برای مطالعات مردم‌شناسی، نظرات فراوانی ابراز کرده است.. نَش به این نکته اشاره دارد که این برخورد و رویارویی فرهنگ و مبادلات اجتماعی حاصل آن است که «کلید درک مردم‌شناسی گردشگری است». او در ادامه توضیح می‌دهد که این مواجهه، انواع بسیار گوناگونی دارد، به خصوص این که یک گروه (گردشگران) مشغول سرگرمی و گروه دیگر (کارکنان بخش گردشگری) مشغول کار هستند. گروه دیگری را نیز می‌توان اضافه کرد: ساکنان مقصد که به دو دسته فعالان و ناظران تقسیم می‌شوند. مبحث بعدی با ارائه‌ی یک چارچوب، آغاز پیدایش مردم‌شناسی گردشگری را توضیح می‌دهد.
ریشه‌های مردم‌شناسی گردشگری
پیش از پیدایش مردم‌شناسی گردشگری به صورتی که امروزه می‌شناسیم، عناصر سازنده‌ی بخشی از آن را جامعه‌شناسان و مردم‌شناسان در زمینه‌های متعددی کشف کردند. از میان این جامعه‌شناسان، دورکیم در این نوع تحلیل گردشگری، که احتمالاً ون جنپ و ویکتور ترنر آن را دنبال کردند، مؤثرترین فرد بوده است. دورکیم را معمولاً دانشمند پایه‌گذار چارچوب نظری می‌دانند که در قالب آن، جامعه‌شناسی همچون یک علم عمل می‌کند. او پرسش‌های مربوط به رابطه‌ی میان شخص و جامعه را بررسی کرد. دورکیم در یکی از مقالاتش با عنوان اشکال ابتدایی زندگی مذهبی می‌نویسد: «… جامعه‌ی امروزی همواره چیزهای عادی را به امور مذهبی مقدس تبدیل می‌کند و آرمان‌گرایی نظام یافته و دنیای فراسویی را جایگزین دنیای واقعی می‌کند». دورکیم به خصوص هنگام توضیح «مذهب»، چنین استنتاج می‌کند که آیین‌ها و مذاهب با ایجاد انسجام اجتماعی بالا، در خدمت جامعه در‌می‌آیند. (نیازی و همکاران،67:1389)
نلسون گرابرن در یادداشت‌هایش درباره‌ی «عقاید دورکیم درباره مذهب – تجربه غیر عادی – و کفر» این تحلیل را به کار می‌گیرد. به همین منوال، ون جنپ درباره گذار از یک طبقه‌ی اجتماعی به طبقه‌ای دیگر – به اصطلاح – چرخه زندگی شخصی، نظریه‌پردازی کرده است. او مناسک‌گذار را که رویدادهای مهم و ویژه‌ی زندگی یک فرد مانند بلوغ جنسی، ورود به دوره‌ی بزرگسالی، ازدواج، بچه‌دار شدن و غیره را شکل می‌دهد، تحلیل و بررسی می‌کند، و در ادامه، این ایده را مطرح می‌کند که مناسک‌گذار سه مرحله اصلی دارد:
مرحله جدایی (شخص از جامعه و زندگی «عادی» خود جدا می‌شود).
مرحله آستانه‌ای (دوره‌ای که پس از دوره‌ی جدایی و ماقبل دوره‌ی هم‌آیی پیش می‌آید و شخص احساس انزوا و حاشیه‌ای بودن می کند).
مرحله هم‌آیی (شخص با شرایط جدیدش دوباره به جامعه می‌پیوندد).
آیین‌های متداول در مراسم ازدواج به سبک غربی، مثل پوشیدن لباس سفید، خوشگذرانی داماد در شب قبل از عروسی در خارج از خانه به اتفاق دوستانش، ورود عروس و داماد به کلیسا به دفعات و از درهای مختلف طبق آداب و رسوم آیینی، ممنوعیت دیدن عروس برای داماد (حداقل در روز عروسی قبل از رسیدن او به جلوی در کلیسا) و آیین‌هایی از این قبیل، همگی شاهدی بر مراحل سه گانه‌ی وان جنپ است. معروف است که این آیین‌ها موجب تقویت عاطفه‌ی جمعی و انسجام اجتماعی می‌گردد. ایده‌ی گذر ویکتور ترنر بدین شرح است: در خصوص یک مراسم آیینی دارای شور و هیجان اجتماعی و محرک‌های کاملاً فیزیولوژیک از جمله آواز، پایکوبی، خوردن و آشامیدن، دود کردن عود و کندن و پوشیدن لباس‌های غیر معمول، شاید بتوان گفت که این نماد آیینی بر جابه‌جایی قطب‌های معنایی تأثیر می‌گذارد. از طرفی هنجارها و ارزش‌ها از عواطف اشباع می‌شوند و از طرف دیگر، عواطف بنیادی و محسوس، در جریان برخورد با ارزش‌های اجتماعی، ارج و قرب پیدا می‌کند. از این رو، برخی از جوامع، تحت شرایط خاصی، چنین «متعارف» است که مرد مجاز است شب قبل از عروسی هر کاری دلش بخواهد انجام دهد، حتی اگر آن در شرایط عادی هرزگی
و بی‌بند و باری به شمار آید! ترنر این دوره‌ها را حد فاصل دوره‌های عادی زندگی (زندگی روزمره) می‌داند، مرحله آستانه‌ای یا شرایط و اوضاع نیم‌بند. درک علت جذابیت نظریات ون جنپ و ترنر برای کسانی که به دنبال «چراهای» مربوط به گردشگری هستند، تقریباً ساده است. جوان استرالیا و نیوزیلند در سفرهای طولانی به اروپا، ظاهراً نوعی مناسک گذر را از سر می‌گذرانند. این سفر معمولاً در مرحله‌ی بین دوران دانشگاه و آغاز زندگی شغلی روی می‌دهد. در این سفرها که به اتفاق عده‌ای هم سن و سال و هم سطح انجام می‌شود، برنامه‌هایی غیر از زندگی روزمره گنجانده می‌شود و معمولاً هنگام بازگشت، «جشن» خوش‌آمدگویی برپا می‌گردد تا برای پیوستن به جامعه‌ی عادی آماده شوند و قوانین عادی را که معمولاً شامل ازدواج و «مستقر شدن» است دنبال کنند.
سؤال اساسی مطرح در اینجا این است که اگر گردشگری یک آیین یا مراسم باشد، با ویژگی‌هایی که ون جنپ برای آن‌ها بیان می‌کند آیا گردشگری نقشی در تقویت عاطفه‌ی جمعی و انسجام اجتماعی دارد؟ در گام بعدی می‌توان این سؤال را مطرح کرد که در مناطق اصلی تولید‌کننده‌ی گردشگر در دنیای صنعتی یا پسا صنعتی، گردشگر بودن به چه معنا است؟
پاسخ‌ها شاید این باشد که در جستجو به دنبال برخی حالت‌های خاص «تقدس» که مرز میان انسان مذهبی و کافر را تعیین می‌کند، گردشگری را می‌توان نوعی توتم آزادی دانست (شعار سازمان مسافرت و گردشگری ایالات متحده آمریکا درباره‌ی گردشگری، «سفر: آزادی کامل» است). بدین ترتیب، «ستایش» گردشگری به مثابه‌ی نماد آزادی اجتماعی و اقتصادی مدرن را می‌توان به ستایش خود جامعه تعبیر کرد – همانندسازی دقیق استفاده از توتم‌ها در بومیان استرالیایی، چنانچه شرح آن در اولین تحقیق میدانی دورکیم آمده است.
پس از بررسی ایده‌ی گردشگری به مثابه سفر مقدس و آیینی (به خصوص در تحقیق گرابرن)، حال به دیدگاه دیگری می‌پردازیم: گردشگری به عنوان نوعی استعمارگری. ترنر و نَش با لحن پر شوری گفته‌اند: «گردشگر مدرن، نوعی استعمارگری فرهنگی است، گرایش سیری‌ناپذیر جماعت درجه یک لذت‌جو به تفریح، خوشگذرانی و عیاشی که به فرهنگ‌های بومی آسیب می‌رساند و با تمایلات خود دنیا را آلوده می‌سازند. گردشگری، تهاجم مراکز شهری بسیار پیشرفته به نواحی حاشیه‌ای «نامتمدن» است: گردشگری چنان ناخواسته و حیرت‌انگیز تخریب می‌کند که نمی‌توان این سوء قصد را به میلیون‌ها انسان یا حتی هزاران نفر از مدیران و صاحبان مشاغل نسبت داد.» مطالعه نش در این زمینه با باوری مشابه انجام شده است: گردشگر مدرن، مانند تاجر، کارفرما، فاتح، حاکم، مربی یا مبلغ مذهبی، مأمور ایجاد تماس بین فرهنگ‌ها و عامل مستقیم یا غیر مستقیم ایجاد تغییر، به خصوص در مناطق کمتر توسعه یافته‌ی جهان است. مقاله‌ی نش تأثیر فراوانی بر محققان متعددی که گردشگری را از دیدگاه علوم اجتماعی مطالعه می‌کنند، داشته است، از این چندین برداشت می‌توان کرد که خلاصه‌ای از آن‌ها را در اینجا می‌آوریم:
تحلیل توسعه‌ی گردشگری ممکن نخواهد بود، مگر با در نظر گرفتن مراکز فعالی که: 1. بودجه زیادی برای فعال کردن گردشگری (به معنای سفر در اوقات فراغت) تخصیص می‌دهند و 2. گردشگر تولید می‌کنند.
این وضعیت، موجب کنترل منطقه‌ی ایجادکننده‌ی گردشگر بر منطقه‌ی پذیرنده می‌شود و از این روی «مرکز تمدن را به استعمارگر و گردشگری را به امپریالیسم مبدل می‌کند».
این رابطه با عرضه هر آنچه گردشگر تقاضا می‌کند کاملاً تطبیق یافته است. این تقاضا می‌تواند شامل چیزهایی باشد که «به طور طبیعی» یا «طبق رسوم» آن منطقه وجود ندارد، مثل غذاهای آماده، سیستم تهویه، استخر شنا و غذاها و نوشیدنی‌های وارداتی؛ بنابراین یک زیربنای عرضه ایجاد می‌شود.
در شکل‌گیری تعاملات اهالی بومی و میهمانان نقشی برابر وجود ندارد. اساساً همین ناهمسانی است که رابطه میان «میزان» و «میهمان» را شکل می‌دهد.
غالباً بین «میزبان» و «میهمان» نابرابری اقتصادی وجود دارد که مانند استعمارگری، احساس خود بر تربیتی را در تازه‌واردان به وجود می‌آورد. «کسانی که به دیگران به صورت وسیله می‌نگرند، کمتر می‌توان با قیود مشارکت فردی کنترل کرد. این اشخاص در عمل به خواسته‌های شخصی خویش احساس آزادی بیشتری دارند.»