نوامبر 24, 2020

سیمای جامعه در آثار زویا پیرزاد- قسمت ۱۰

جامعه شناسی ادبیات، به عنوان یکی از شاخه های تخصصی جامعه شناسی، در اواخر قرن نوزدهم شکل گرفت و در قرن بیستم، با اندیشه ها و آثار فیلسوف مجارستانی، جورج لوکاچ، به نقطه عطف خود رسید. علاوه بر لوکاچ، متفکرانی چون اریش کوهلر، لوسین گلدمن و میخائیل باختین، هر یک به نوبه خود در شکل گیری و شوکوفایی این رشته سهم به سزایی داشته اند. آن چه جامعه شناسی ادبیات را از همه دیگر شکل های نقد ادبی جدا می کند، این حکم نظری است که در آفرینش هنری، یک فرد به تنهایی مورد نظر نیست، بلکه اثر، بیان نوعی آگاهی جمعی است که هنرمند با شدتی بیش از اکثر افراد، در تدوین آن شرکت می ورزد.
میخائیل باختین معتقد است که نویسنده ادبیات داستانی، اگر می خواهد در طرح داستان هایش به مسائل جامعه شناسی توجه کند، می بایست به فرهنگ مردم روی آورد. او معتقد است فرهنگ مردمی، پدیده ای کاملاً جمعی است.
لوسین گلدمن در این مورد می گوید: «خالق اثر هنری جمع است.» در خلق یک اثر، مؤلف می تواند یکی از عومل یا فعل ها باشد. فرامتن به اندازه نویسنده ، در خلق و آفرینش اثر نقش دارد. جامعه، مردم، تاریخ، فرهنگ، واقعیت زمانه و خوانندگان هر کدام به انداره مؤلف، در شکل گیری اثر دخیل و سهیم هستند.
گلدمن تأکید معینی دارد به این که خالق آفرینش ادبی، جمع است و فرد نیست. برای این که آثار بزرگ ادبی، مثل اعمال بزرگ اجتماعی، فاعل جمعی دارند. فاعل آفرینش هنری جمع است. منظور این است که فرد نویسنده در حقیقت، عناصر خلاقیت خودش را از زمانه خویش می گیرد. از جامعه خودش می گیرد. از دنیای خودش می گیرد. هیچ هنرمندی نیست که عناصر آفرینش خودش را از زمانه و جامعه خویش نگیرد. نقش فرد این جاست و کارش این است که به این عناصر که پراکنده است، پیچیده است، آگاهی نیافته است، باز نشده است، آن چنان شکل و انسجام و آن چنان محتوایی می بخشد که نه فقط در حد زمانه خودش،بلکه برای قرن ها باقی می ماند. اما جامعه شناسی سنتی ادبیات،پیوند های جامعه و آفرینش فرهنگی را بر مبنای یک اصل بسیار ساده انگارانه در نظر می گیرد و به تأثیر «آگاهی جمعی» بر نویسنده که با انتقال و بازتاب مکانیکی این آگاهی در آثار خویش است، می پردازد. اما گلدمن خلاف چنین دیدگاهی، پیوند اساسی میان حیات اجتماعی و آفرینش ادبی را نه در مقایسه محتوای این دو عرصه، بلکه در بررسی ساختارهای ذهنی حاکم بر گروه اجتماعی و اثر ادبی یا در بررسی مقوله هایی که در زمانی معین، آگاهی تجربی یک گروه اجتماعی و جهان خیالی آفریده نویسنده را سامان می دهد، در نظر می گیرد.
در نظرگاه گلدمن، جهان تخیلی آثار هنری و فلسفی، پیشینه آگاهی ممکن طبقات اجتماعی، یعنی گروه های اجتماعی ممتازی را بیان می کند که احساس، اندیشه و رفتارشان به جهان نگری فراگیر و دگرگونی جوامع روابط انسان ها با طبیعت گرایش دارد.
آثار عظیم فرهنگی، فلسفی، دینی، ادبی یا هنری، همواره بیان یک جهان نگری هستند که با آگاهی و اندوخته های طبقه اجتماعی معینی منطبق است. آن چه باعث برجستگی نوابغ و آثار درجه اول فرهنگی در هر تمدن است، همانا توانایی آنان در بیان ارزش های معنوی گروه خاصی در جامعه انسانی است؛ به صورتی که دایره شمول آن کاملاً عام و فراگیر یا به عبارت دیگر، جهانی باشد.
جامعه شناسی ادبیات، به عنوان یک دانش میان رشته ای، از یک طرف نقطه اوج ادبی است که به زبانشناسی و فلسفه مرتبط می شود و از طرفی دیگر با علوم اجتماعی و تاریخ ارتباطی تنگاتنگ دارد؛ به طوری که یکی از پایه های اصلی جامعه شناسی ادبیات، در واقع فلسفه و زیبایی شناسی است. زمانی که تاریخچه جامعه شناسی ادبیات را بررسی می کنیم، در خواهیم یافت که فلسفه با آن ارتباط ناگسستنی دارد.شکل گیری جامعه شناسی ادبیات، با فلسفه کلاسیک آلمان – منظور به طور مشخص کانت، شیر، هگل و بعد مارکس است – پیوندی نزدیک دارد.
اندیشه اساسی نظریه جامعه شناسی ادبیات و به طور خاص جامعه شناسی رمان، این فرض هگلی است که در جامعه مدرن بورژوایی، وحدت قدیمی (یونانی) میان آگاهی و جهان، میان ذهن و عین، محو شده است. به نظر لوکاچ ، این وحدت به روشنی تمام در حماسه یونانی نمودار می شود؛ در دنیای هومر، در ایلیلد و ادیسه، رمان مدرن ب عکس، با گسست میان انسان و جهان مشخص می شود؛ با از خود بیگانگی.
جامعه شناسی ادبیات که بخشی از جامعه شناسی عمومی است، به «فرا متن» و بهتر بگویم هر آن چه خارج از خود متن است، می پردازد و توجه خود را به «متن و معنای متن» معطوف می کند و به دنبال گسترش درک متن و تأویل آن است و با رویکردی زبان شناسانه از دیدگاه های واج شناسی، آواشناسی، دستور زبان، نشانه شناسی و معنا شناسی به بررسی متن، معنا و تفسیر ان می پردازد.
در حوزه جامعه شناسی ادبیات، دو دیدگاه قابل طرح و مورد بحث است. یکی دیدگاه ماتریالیستی و دیگر دیدگاه ایده آلیستی که البته به هر دو دیدگاه انتقاداتی نیز وارد است. ماتریالیست ها بین ادبیات و جامعه پیوندی بازتابی و مکانیکی برقرار می کنند و ادبیات را تنها به بازتاب مسائل اجتماعی و به ویژه اقتصادی محدود می کنند. نگاهانان به ادبیات تک بعدی است. اشکال اصلی این دیدگاه، علاوه بر یک جانبه بودنش، این است که استقلال زیبایی شناختی ادبیات و پدیده ادبی را نادیده می گیرد . آن را تابع و بازتاب محض و صرف اقتصاد یا پدیده اجتماعی تعبیر می کند. این مهم ترین ایراد این نگرش یک جانبه است.در واقع امعه شناسان ادبیات که دیدگاهی ماتریالیستی دارند، با سطحی نگری

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

قادر به درک و تعریف پدیده پیچیده ای چونادبیات نیستند.
این ماتریالیسم سطحی و کاهش گرا، همان قدر از درک و توضیح پدیده ادبیات ناتوان است که نگرشی که باید اسم آن را ایده آلیسم سطحی گرا بگذاریم که مدعی استقلال مطلق آفرینش هنری و ادبی است و ارتباط و پیوند پیچیده بین آفرینش ادبی و هنری و واقعیت اجتماعی را نادیده می گیرند و ان قدر با ادبیات مجرد و ایده ال برخورد می کنند که به روح مطلق می زسند و از واقعیت اجتماعی دور می شوند. آنان به کلی منکر پیوند ادبیات با پدیده های اجتماعی و تاریخی می شوند. اگر نگرش اول، این پیوند را به یک پیوند بازتابی و مکانیکی محض و ساده کاهش می دهد، نگرش دوم به کل منکر این پیوند می شود و گویا ادبیات را پدیده ای ارزیابی می کند که هیچ ارتباطی با پدیده های اجتماعی ندارد.
جامعه شناسی ادبیات سه جزو لاینفک کتاب، اثر ادبی و خواندن دارد که هر کدام به طور تخصصی در شاخه های جامعه شناسی کتاب، جامعه شناسی آفرینش ادبی و جامعه شناسی خواندن، مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرند.
در حوزه جامعه شناسی کتاب، به شیوه تولید و توزیع کتاب می پردازند و این که چرا کتابی در یک دوره پرفروش تر از دوران دیگر است؟ چرا کتاب خاصی را گروه معینی می خوانند؟ چرا بعضی کتاب ها، با وجود داشتن ارزش ادبی و هنری، مخاطب خود را پیدا نمی کنند؟ چرا فروش کتاب در بعضی جوامع پایین است؟ و جامعه شناس ادبی برای این منظور، به بررسی فعالیت نهادهایی چون دانشگاه، فرهنگستان، کتابخانه ها، محافل ادبی، سانسور و حتی جوایز ادبی می پردازد که در تولید و پخش کتاب و حتی آفرینش آن نقش بسزایی دارند. و اما جامعه شناسی آفرینش ادبی که به نویسنده بر می گردد و حوزه فعالیت خود را روی اندیشه و زبان متمرکز می کند، رابطه ای بسیار نزدیک با واقعیت اجتماعی دارد. البته این بدان معنا نیست که تنها محدود به واقعیت جامعه می شود.
یکی از موضوعاتی که در آفرینش ادبی به آن پرداخته می شود، تحلیل رابطه صورت و محتوا است. اریش کوهلر آفرینش ادبی را وحدت جدایی ناپذیر صورت و محتوا می داند و انطباق کامل صورت و محتوا را معیاری برای اثر هنری می شمارد. به عقیده کوهلر، این محتوا است که صورت را می آفریند و در مقابل، صورت نیز آفریننده محتواست. بدین معنا که یک محتوای معین نمی تواند در هر صورتی بیان شود. صورت، شفاف ترین بازتاب واقعیت و تفسیر این واقعیت بر عهده محتواست و به اندازه همین محتوا نیز تابع واقعیت.
دیگر شاخه جامعه شناسی ادبیات، جامعه شناسی خواندن است. امروزه یکی از وجوه قابل توجه و بسیا مهم و پیچیده در حوزه جامعه شناسی ادبیات، «خوانش متن» است. «خواندن متن» در واقع مکالمه ای بین متن و فرا متن است. از دیدگاه «جامعه شناسی خواندن»، همان قدر که کار نویسنده و آفرینش هنری وادبی او، کاری خلاق است، خوانش از سوی خواننده نیز به خلاقیت نیاز دارد. فرایند «خوانش» پروسه ای فعال بین متن و ذهن خواننده است؛ یعنی ارتباطی تنگاتنگ بین تولید و دریافت اثر وجود دارد.
اثر ادبی ساختاری واحد ندارد تا همه مخاطبین از آن برداشتی واحد داشته باشند. ساختار حاکم بر متن، چند وجهی است و این چند وجهی بودن متن، باعث خوانش های متفاوت و در پی ان تأویل های گوناگون از متن می شود. خوانش متن تنها به دریافت پیام متن محدود نمی شود.خوانش متن به معنای توانایی رمز گشایی و رمز خوانی از جانب فرا متن است. ذهن خواننده، ذهنی منفعل نیست. خواننده با توجه به پیش زمینه های ذهنی و جهان نگری اش، با توجه به تجربیات، آرزوها و انتظاراتش با متن برخورد می کند. در واقع فرا متن، متن را همان طور می خواند و درک می کند که خودش از متن انتظار دارد. بدین ترتیب، برداشت و تفسیر هر خواننده از متن، تنها وتنها مختص خودش است و هر متن به تعداد مخاطبین خود، می تواند خوانش های متفاوت داشته باشد.
ژاک دریدا «خواندن» را نوعی ساخت شکنی می داند. دریدا به دو نوع خواندن معتقد است؛ خواندن به شیوه کلاسیک که به درک معنای ظاهری اثر می انجامد و خواندن به شیوه ساخت شکنانه که ما را به معنای پنهان اثر می رساند و از این دیدگاه، خواندن نوعی تأویل هرمنوتیک است. در حوزه هرمنوتیک هر معنایی نسبی است. معنای یگانه و تغییر ناپذیر وجود ندارد و هر متن، بر حسب خوانش های متفاوت، معانی گوناگون دارد که هیچ کدام معنای نهایی و قطعی نیستند.تئوری های جامعه شناسی خواندن، محصول ادبیات مدرن و فرامدرن است. در ادبیات کلاسیک، آن قدر نقش مؤلف و خالق اثر برجسته و غلیظ بود که دیگر جایی برای فرامتن و حتی متن باقی نمی گذاشت. حضور مؤلف در متن آن قدر پر رنگ و واضح بود که متن و فرا متن را در خود حل می کرد. اما به تدریج در ادبیات مدرن و فرامدرن، حرکتی برای حذف مؤلف و در عوض برجسته کردن نقش فرامتن صورت گرفت. به طوری که حکم به «مغلوبیت و مرگ خالق» اثر هنری و ادبی داده شد.
رولان بارت با تئوری «مرگ مؤلف» خود، در واقع خواننده را به عنوان یک نیروی خلاق دوباره احیا کرد که نه تنها قدرت دخل و تصرف در متن را دارد، بلکه گاه جای مؤلف را هم اشغال می کند. تئوری مرگ مؤلف، نوعی اقتدار شکنی است؛ اقتداری که در ادبیات کلاسیک ار آن مؤلف و خالق اثر بود. امروزه در ادبیات مدرن یا فرامدرن، این اقتدار و قدت از آن فرا متن است. ژاک دریدا به عنوان یکی از تئوریسین های ادبیات پست مدرنیستی در این باره می گوید: «هر متن به تعداد فرامتن های خود مؤلف دارد و به تعداد فرامتن ها تفسیر و معنی. بنابراین، فرامتن به اندازه نویسنده در نقاط ضع
ف و قوت متن دخیل است و به اندازه او مسئول.»
لوکاچ با توجه به نظریه رمان، سه نوع رمان را متمایز می کند:
۱) رمان ایده آلیسم انتزاعی،
۲) رمان روانشناختی پندارزدایی،
۳) رمان آموزشی و خود بازدارندگی قهرمان که می توان آن را کوششی برای ترکیب نوع اول و دوم دانست.
ایده آلیسم انتزاعی، قهرمانانی مانند دن کیشوت دارد که می خواهند آرمان خود را به واقعیت تحمیل کنند. لوکاچ در مورد ایده آلیسم انتزاعی، از «آگاهی محدود» قهرمان و «محدودیت جان فعال سخن» می گوید. نوع دوم، رمان روانشناختی است که درون مایه اصلی آن درون بودگی یا آگاهی قهرمان است. آگاهی او چندان گسترده است که نمی تواند با آداب و قراردادها و محدودیت های واقعیت اجتماعی هم رنگ شود.قهرمانان این نوع رمان، خیال پردازان منفعلی مانند فردیک مورو در پرورش احساساتی، اثر فلوبر هستند. آخرین الگوی لوکاچ، رمان آموزشی نام دارد که به خود بازدارندگی محتاطانه و تمکین آمیز قهرمان می انجامد. در این گونه رمان، قهرمان در عین حفظ آرمان خود، در مییابد که تحقق آن در جهان امکان ناپذیر است.
از سوی دیگر گلدمن در جامعه شناسی رمان، بر آن است تا گسست زمانی میان ذهن و عین و عین و جهان را در زمینه ای جامعه شناختی (ماتریالیستی دیالکتیکی) توضیح دهد. از همین رو، گلدمن سه مرحله را در تکامل سرمایه داری متمایز می سازد که با سه مرحله در تحول ادبی همراه است:
۱) سرمایه داری آزاد (لیبرال) که با رشد فردگرایی مبتنی بر اصل آزادگذاری و ابتکار و اقدام فردی مشخص می شود.
۲) پیدایش سرمایه داری انحصارها ( در اواخر سده نوزدهم و آغاز سده بیستم) که «حذف هر گونه اهمیت اساسی فرد و زندگی فردی در درون ساختارهای اقتصادی و در نتیجه در مجموعه زندگی اجتماعی» را در پی دار.
۳) گسترش نظام های دخالت دولتی و ساختارهای تنظیم خودکار که به حذف هر گونه ابتکار فردی یا گروهی می گرایند؛ پیدایش سرمایه داری انحصاری دولتی.
به نظر گلدمن، نخستین مرحله با رمان فرد مسئله دار (رمان های فلوبر، استاندال، گوته، بالزاک و…) همراه است. دومین مرحله با حذف قهرمان مسئله دار (رمان های جویس، موزیل، کافکا و …) مشخص می شود و سرانجام سومین مرحله، دوره محو قهرمان در رمان نو ( آلن رب گری یه) است.یکی از مهمترین وظیفه های جامعه شناسی جدلی فرهنگ، در حقیقت توین نوع شناسی جهان نگری هاست. صورت هایی که بیان منسجم و مناسب «فردی» و ضمناً «اجتماعی» جهان نگری های مختلف را تشکیل می دهند، در حقیقت در سه عرصه نمودار می شوند: در عرصه رفتار (مثل احزاب سیاسی)، در عرصه مفاهیم (نظیر یک نظام فلسفی) و در عرصه تخیل ( هم چون اثر ادبی). از میان این سه صورت، دو صورت مفهومی و تخیلی جهان نگری ها، موضوع جامعه شناسی فرهنگ را تشکیل می دهند.
در نظرگاه جامعه شناسی ادبیات، تشریح اثر ادبی با تکیه بر مؤلفه های اجتماعی تاریخی، به هیچ رو نافی ویژگی زیبایی شناختی ذاتی آن نیست. بنابراین، مابین خصلت فردی و شخصی در اثر ادبی، با معنای اجتماعی آن، در مقام صورتی از بیان یک جهان نگری، هیچ تضادی دیده نمی شود.
در این چارچوب، نویسنده برجسته و نابغه کسی است که حساسیت ها و ادراک عاطفی او با یک جنبش عظیم اجتماعی و تاریخی مقارن است و برای سخن گفتن از ملموس ترین و بی واسطه ترین مسائل خود، عام ترین و کلی ترین مسائل زمانه و طبقه خود را به طور ضمنی منعکس می کند. او مسائل اساسی زمانه و گروه اجتماعی خود را به چشم باورهای انتزاعی نمی نگرد، بلکه آن ها را واقعیت های زنده ای می داند که به نحوی بی واسطه در احساسات و نگرش هایش بیان شده اند.
از سوی دیگر، خلق آثار داستانی مبتنی بر اصول جامعه شناسی، اقتضا دارد که از شیوه نقد اجتماعی برای ارزیابی و تحلیل آثار استفاده شود. در نقد اجتماعی جدا از بررسی ساختار اجتماعی، فرهنگ و سنن مطرح در اثر، به مقوله زیبایی شناختی نیز توجه می شود. در تحلیل اجتماعی، متن از جنبه جامعه شناسی ارزیابی می شود. بررسی می شود که رویداد اجتماعی و هنجارهای نهفته در اجتماع، چگونه می تواند در قالب داستانی، در عرصه های روایتی و معنایی مورد استفاده قرار گیرد.
در شیوه نقد اجتماعی، نه تنها به نویسنده و اثر توجه می شود، بلکه مخاطبان آثار داستانی نیز مورد تحلیل قرار می گیرند. در این خصوص «لوسین گلدمن» بیش از همه پافشاری می کند. او می گوید که متن ادبی از ساختار مستحکمی بر خوردار و جهان بینی در آن مستتر است. افرادی چون «پیر ماشری» خلاف او نظر داده اند و معتقدند متن ادبی، فاقد ایدئولوژی و جهان بینی است. وی می گوید متن اگر هم بخواهد ایدئولوژی مطرح سازد، تنها از طریق نشان دادن اختلافات و تضاد ها می تواند.
کار علمی جامعه شناسی ساختاری تکوینی (ادبیات)، شامل دو وظیفه به هم پیوسته و مکمل است:
۱) کشف آن چه مایه وحدت اثر است؛ یعنی کشف «ساختار معنا دار» آن
۲) گنجاندن ساختار معنا دار در اثر، در ساختار های گسترده تر که در واقع، همین ساختار معنا دار، از اجزای آن محسوب می شود. این ساختارهای فراگیر عبارتند از: ساختارهای ذهنی، جهان نگری های طبقات اجتماعی و ساختار اجتماعی اقتصادی یک دوران تاریخی معین. میان آثار ادبی و آگاهی جمعی طبقات اجتماعی، پیوندی وجود دارد که در ساختارهای آن هاست و نه در یگانگی و انطباق محتوایی آن ها. پیوند فشرده و استوار آفرینش هنری با واقعیت اجتماعی و تاریخی، هیچ تضادی با گسترده ترین خیال پروری ها ندارد. محتوای یک اثر، می تواند با محتو
ای آگاهی جمعی اعم از آگاهی واقعی و محقق یا آگاهی ممکن و حتی با تجربه روزانه گروه اجتماعی خاصی، بیگانه و نا همگون و حتی متضاد باشد. اثر فرهنگی در حقیقت یکی از اجزای زندگی اجتماعی است و دریافت و تشریح آن فقط هنگامی امکان دارد که در کلیت اجتماعی تاریخی ای که آن را در بر می گیرد، بررسی شود و با طبقات اجتماعی که همانا عمل کننده ممتاز تاریخی است، مرتبط گردد.
برای روشن شدن موقعیت و وضعیت جامعه شناسی ادبیات، باید به دو نکته صریح و روشن اشاره کرد. یکی جامعه شناسی که از آن نویسنده است؛ یعنی جامعه شناسی ای که نویسنده با خلق اثر ادبی خود، خلق کرده و در متن اثر ادبی نهفته است و یکی جامعه شناسی ای است که خود نویسنده موضوع ان است. اولی بازتاب اثرات جامعه از دیدگاه نویسنده است که در متن اثر ادبی وجود دارد و دیگری بازتاب آثار اجتماعی جامعه ای است که نویسنده در آن، با توجه به محوریت زمان و مکان، به خلق اثر پرداخته است. در واقع جامعه شناسی ادبیات، به دنبال بخشی از فضای اجتماعی است که خود نویسنده در ان جای دارد.
ادبیات به ویژه ادبیات داستانی، از بدو پیدایش در صدد بوده تا ترسیم گر وضع جامعه خود باشد و به شیوه های گوناگون، جوامع مختلف را ارزیابی و حوادث داستانی را در بستر آن دنبال کند. هرگاه ادبیات داستانی به نحله رئالیسم نزدیک تر شده، بهتر توانسته زیر ساخت جامعه، تأثیرگذاری آن بر سطوح مختلف مردم و نحوه دگردیسی آن را نمایان سازد.
در حقیقت، رسالت اصلی نویسنده آن است که ساختار محتوایی آثار داستانی را با موقعیت اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مذهبی زمانه پیوند زند. باید به این مسئله حیاتی توجه داشت که جامعه شناسی ادبیات، خود یکی از شیوه های علوم ادبیات است و به گونه ای متفاوت، با تحلیل این گونه آثار سروکار دارد.مهم اصالت جامعه شناسی ادبیات است که وظیفه اصلی اش، همان توصیف مناسبات جامعه و طرح روابط علت و معلولی است. باید پذیرفت که پیش از خلق یک اثر ادبی، جامعه وجود داشته و این نویسنده است که در بستر رویدادهای اجتماعی قرار می گیرد و می کود از زاویه دیدی خاص و چه بسا نو، مسائل را منعکس کند.در هر حال، جامعه در آثار ادبی، خاصه داستان، همواره وجود دارد. به همین دلیل است که منتقدین در تشریح جامعه، تنها می توانند دو مکتب ادبی رئالیسم و ناتورالیسم را به رسمیت بشناسند و آن چنان سایر مکاتب ادبی چون مدرنیسم و پست مدرنیسم را در این خصوص جایز ندانند؛ چرا که از طریق این جریان ها بیشتر دنیای درونی افراد، توهمات، جادو، تخیل، عدم قطعیت و ارج نهادن به ان و ایجاد شک و شبهات در دستور کار قرار دارد و بدین شیوه، نمی توان تصوری درست از جامعه مطرح ساخت.
۳-۳ ادبیات و جامعه

نوشته ای دیگر :   بررسی ارتباط جریان وجوه نقد عملیاتی و اجزای اقلام تعهدی بر پیش بینی ...