ژانویه 23, 2021

دختر و

حاکم گفت:‌ «ممکن است لیوانی آب به من بدهید.»
بابا خار کن گفت:‌ «قابلی نداره».
رفت جام طلایی را پر از آب کرد و آورد. حاکم که از دیدن جام خوشش آمده بود گفت: «به‌به عجب جام زیبایی، هرگز نظیرش را ندیده بودیم»!
بابا خار کن هم گفت:‌ «پیشکش قربان».
حاکم وقتی به شهر رسید ماجرا را برای زن و دخترش تعریف کرد. دخترش خوشحال شد و گفت: «اگر دختری هم داشته باشد که با من دوست بشه، خیلی خوبه»!
رفتند و تحقیق کردند، دیدند که بله دختری هم دارد. دختر بابا خار کن راضی شد که پیش شاهزاده خانم برود. ولی هنوز از قصر بیرون نرفته بود که مادرش بهش گفت: «مادر، یادت نره برگشتن صنار بدی آجیل مشکل‌گشا و با خودت بیاری».
دخترو را میگی گفت: «عجب حوصله‌ داری‌،‌ها؟ آجیل مشکل‌گشا چیه! و در قصر را به هم زد و رفت».
شاهزاده‌خانم از دیدن دختر لعل سوداگر خیلی خوشحال شد. آن‌ها چون شیر و شکر در هم جوشیدند، تا اینکه روزی شاهزاده خانم گفت:‌ «امروز می‌خواهیم بریم سر چشمه آب‌تنی کنیم، تو هم میایی»؟
دختر لعل سوداگر گفت: «البته که میام».
به سر چشمه رفتند، دختر حاکم گردن‌بند را سر شاخه‌ی درختی آویزان کرد و رفت داخل چشمه… کلاغی هم از راه رسید گردن‌بند را برداشت و رفت.
دختر لعل سوداگر که ناظر این جریان بود از تعجب می‌خواست شاخ در بیاره! آمد و قضیه را برای شاهزاده خانم تعریف کرد.
ولی شاهزاده خانم گفت:‌ «ای بدجنس دروغگو، گردن‌بند را دزدیدی، حالا می‌گی کلاغی اونه دزدیده، حالا خودمونیم، کلاغ گردن‌بند می‌بره»؟!
بیچاره دختر لعل سوداگر هر چه قسم خورد فایده‌ای نکرد که نکرد! هیچی، دردسرتون نمی‌دهم شاهزاده خانم سروصدا کرد. قراول‌ها رسیدند و دختر را بردند. قصر هم به قدرت خدا ناپدید شد. ننه و باباش را هم گرفتند. و هر سه را زندانی کردند.
توی زندان زن بابا خار کن دخترش را شماتت می‌‌کرد و می‌گفت: «همه‌اش تقصیر تو چریکمون زده است! ذلیل مرده اگر نذرت را ادا کرده بودی حالا زندگیمون این جور نبود، خوش و خرم زندگی می‌کردیم».
دخترو شروع کرد به گریه کردن، حالا گریه نکن، کی بکن! آن قدر زار زد که همان جا خوابش برد. تو خواب دید یک آقای نورانی، شال و عمامه سبز آمد بالای سرش، عصایش را به او زد و گفت: «بدان و آگاه باش ای دختر مادرت گفت نذرت را ادا کن، نکردی، این سزاته حالا بلند شو زیر پاشنه در را بگرد، یه صناری پیدا می‌کنی آجیل مشکل‌گشا بخر نذرت را ادا کن».
دخترو از خواب پرید، ولی بعد با خودش گفت: «حتماً چون تو فکر بودم، این خواب را دیدم». باز هم گرفت خوابید. ولی برای بار دوم این خواب را دید. این بار بلند شد و رفت و خاک‌های زیر پاشنه در را گشت. دید درسته، یه دونه صناری اونجا افتاده، صناری را برداشت. زندانبان را صدا کرد و گفت: «والله برادر این صناری را برای من نخودچی کشمش بخر»؟‌
زندانبان گفت: «می‌دونی چه صلاح یا نه؟ من از شما حقه‌بازترم، یکی را پیدا کنید که با هم کلاه سرش بیذاریم.»
کمی بعد مردی آمد رد شد. دختر از او هم همین خواهش را کرد، که او هم راهش را گرفت و رفت. دخترو داشت ناامید می‌شد که سروکله‌ی پیرزنی پیدا شد. دخترو او را صدا کرد و خواهش کرد صنار را نخودچی کشمش برایش بگیرد.
پیرزن گفت: «اگرچه کار لازم دارم، ولی این کار را برات می‌کنم».
رفت و نخودچی کشمش را خرید داد به او و هر سه با هم شروع کردند به پاک کردن آن، بعد فاتحه‌اش را هم خواندند و سهم پیرزن را هم که بیرون ایستاده بود دادند. از آن طرف بشنوید که آمدند و خبر دادند که کلاغی گردن‌بند دختر حاکم را سرچشمه انداخته، فرستادند دختر و پدر و مادرش را از زندان آزاد کردند.
حاکم از آن‌ها عذرخواهی کرد و گفت: «حتماً باید در این جریان سری نهفته باشد»! بابا خار کن گفت: «درست می‌فرمایید» و ما وقع را مو به مو تعریف کرد.