پایان نامه با موضوع هنرهای زیبا، طلاق، مجسمه سازی، سیر تاریخی

ه انسانهاست. انسان موجودی است که «وضع منتظر» دارد، یعنی میتواند سیر کند و از آنچه هست به در شود و آنچه هست نباشد. این به همان معناست که فلاسفه غرب از آن تعبیر به «اگزیستانس» کردهاند و حقیقت وجود آدمی را «لطیفه سیّاریه» دانستهاند.»۱۱ در اینجا این بحث را میتوان با مباحث عرفانی پیوند داد، مقامات و احوال از مباحث مهم و پر دامنه در ساحت عرفان عملی است، آدمی تلاشی میکند تا فضیلتی را کسب کند یا رذیلتی را فرو گذارد و سپستر آن حالت خوش را در خود استمرار بخشد و ملکهاش نماید.
این نویسنده در ادامه سخنان پیشین میگوید که سیر آدمی در دو جهت ممکن است محقق شود: یا آدمی از «وجه الرّب» قلب خود، یعنی از وجه ملکوتی قلبش، به ساحت ملکوتی وجودش مرور مییابد که از آن ساحت تعبیر به «شرق» میشود و این سالک متمکن در مقام «شرقیه » میشود، یا از «وجه النفس» قلب خود متوجه جهت سفل وجودش میشود که در این صورت متمکن در مقام «غربیه» میشود.» میتوان این ابیات مثنوی را شاهد این گفتار دانست:
حسّ خفّاشت سوی مـغرب دوان حسّ در پاشت سوی مشـــرق روان۱۲
پنج حسّی هست جز این پنج حس آن چو زرّ سرخ وین حسها چو مس۱۳
حسّ ابدان قوت ظلمت مـیخــورد حسّ جــــان از آفتابـــی میچـرد
ای ببرده رخت حسها سوی غــیب دسـت چون موسی برون آور ز جیب۱۴
گـــر بدیـدی حسّ حیوان شاه را بـــس بــدیدی گاو و خـــر الله را۱۵
آینه دل چون شود صافی و پــاک نقش ها بینی برون از آب و خــــاک
هــــم ببینی نــقش و هم نقّاش را فـــرش دولــت را و هــم فرّاش را۱۶
سپس ایشان به تفصیل در باب تفاوت هنر شرق و غرب سخن میگوید و میافزاید:« این art که از وجهه غربیه وجود آدمی نشئت میگیرد، البته در ممالک غربی بیشتر ظهور و بروز دارد، ولی این بدان معنا نیست که در ممالک غربی، هنری که از وجهه شرقیه وجود آدمی سرزده باشد، موجود نباشد. همینطور به این معنا نیست که همه آنچه در اینجا وجود دارد هنر شرقی است و هنرهایی که در اینجا هست، هیچ کدام ناظر بر وجهه غربیه وجود آدمی نیست. به هر حال، هنری که از وجهه غربیه وجود آدمی نشئت گرفته باشد، حیث تولید در آن اصالت پیدا میکند، یعنی لزوماً با اثر هنری همراه است. در این حیث نمیتوان گفت که شخص هنرمند است، ولی اثر هنری ندارد.
لذا در مباحث زیباشناسی که در ذیل هنر و هنرمندی در غرب مطرح شده است معمولاً یا به هنرمند توجه میکنند، یا به اثر هنری او. هنرمند را کسی میدانند که اثر هنری خلق میکند و اثر هنری را محصول کار هنرمند میدانند و در دوری گرفتار میشوند که اگرچه دور منطقی نیست و نباید باطل تلقّی شود، اما به هر حال راه فرا رفتن از آن را بر خود میبندند. فرا رفتن از دور وقتی میسّر میشود که شخص به آنچه که هم منشأ هنر است و هم منشأ اثر هنری برسد و آن خود هنر است که هنرمند را هنرمند میکند و اثر هنری را اثر هنری. هنر در اطلاق شرقیه خود لزوماً با اثر هنری همراه نیست، اما در اطلاق غربیه لزوماً باید با اثر همراه باشد. اما فرآوری- و به بیانی، مبنای خلق اثر هنری- همان هنرمندی به معنای اولیه لفظ است. یعنی اگر هنرمند در ساحتی از ساحات مقیم نشده باشد ، نمیتواند اثری را خلق کند؛ فرا آوردن اثر در واقع ظهور عالمی است که هنرمند داشته است.
۲. صنعت و هنر
جا دارد برای تبیین بهتر این مسئله گذری بر سیر تاریخی تحول مفهومی واژه هنر بیندازیم. پیشتر اشارتی شد که هنر در زبانهای‌ اروپایی‌ – به‌ یونانی‌ تخنه ‌techne ‌، به لاتین‌ آرتوس‌ و آرس‌ ars، به‌ آلمانی‌ کونست ‌kunst و به‌ فرانسه‌ آر ar و به‌ انگلیسی‌ آرت art – از ریشه‌ هندواروپایی‌ ar به‌ معنای‌ ساختن‌ و به‌ هم‌ پیوستن‌ و درست‌ کردن‌ آمده‌ است‌. البته باید اشاره کنیم که این‌ الفاظ‌ در تاریخ‌ گذشته‌ اروپا تنها برای‌ هنرهای‌ خاصّ‌ به‌ کار نمی‌رفته‌ است‌ و به‌ معنای‌ فضیلت‌ نیز آمده‌، اگر چه بیشترین‌ کاربرد آن‌ در فرهنگ‌ یونانی‌ در اصطلاح‌ هنرهای‌ هفتگانه‌ یونانی‌ و در قرون‌ وسطای‌ مسیحی‌ به‌ اصطلاح‌ «هنرهای‌ آزاد» بوده‌، که‌ هنرهای‌ فکری‌ و ذوقی‌ بوده‌اند. در همه‌ این‌ ترکیبات‌ باید به‌ جای‌ هنر (art)، کلمه‌ صنعت‌ را به‌ کار برد. از اینجاست‌ که‌ متفکّران‌ مسلمان‌ به‌ جای‌ کلمه‌ هنرهای‌ خاصّ‌ از الفاظ‌ صنعت‌، صنایع‌ مستظرفه و فنون‌ جمیله‌ بهره‌ می‌گرفتند. قدر مسلم‌ نگاه‌ متافیزیکی‌ متأخّر یونانیان‌ به‌ هنر، دیگر فاقد آن‌ ساحت‌ قدسی‌ ماورایی‌ و جادوییِ متمایز بود‌. در اینجا تفاوتی‌ میان‌ تولید هنر و دیگر صُوَر ساختن‌ و تولید، در نزد افلاطون‌ و دیگر یونانیان‌ متأخّر وجود نداشت‌. از این‌ منظر است‌ که‌ اثر هنری‌، صرفاً از نظر فایده‌ای‌ که‌ به‌ مدینه‌ می‌رساند، برای‌ افلاطون‌ مهم‌ است‌ و اگر چنین‌ نباشد یعنی‌ فایده‌ نرساند، از مدینه‌ طرد می‌شود و این‌ نگاه‌ تحقیرآمیزی‌ است‌ در قلمرو متافیزیک‌ غرب‌ که‌ با افلاطون‌ و سقراط‌ آغاز شد و تا دوران‌ اخیر نیز موضوعیت‌ دارد و هنر بیشتر از جهت‌ لذت‌ بردن‌ و آموزش‌ و امور فرعی‌ اهمیت‌ پیدا می‌کند.
به بیان این نویسنده نیز توجه کنید: «در پایان‌ قرون‌ وسطا و نیز در روزگار رنسانس‌ از دو نوع‌ هنر یا ars و artos یاد شده یکی‌ را ars mechanicus می‌خواندند و مقصود از آن‌ فن‌ یا هنری مکانیکی بود که‌ به‌ تولید دستی‌ یا جسمانی‌ باز می‌گشت و دیگری‌ را ars liberalis می‌نامیدند که‌ تا حدودی‌ با هنرهای‌ زیبا برابر بود‌ و به‌ ابداع‌ فکری‌ و ذوقی‌ و هنر انسانی‌ ارتباط‌ پیدا می‌کرد. گاه‌ در مباحث‌ هنری‌ و فلسفی‌ از این‌ مفهوم‌ ثانوی‌ هنر با اصطلاح arspoetica نیز یاد می‌شد، اصطلاحی‌ که‌ قرن‌ها پیش‌ هوراس‌ شاعر و ادیب‌ یونانی‌ به‌ کار برده‌ بود، بر این‌ اساس‌ شعر، هنری‌ متعالی‌ تلقی‌ می‌شد و نقّاشی‌ در حدّ تولیدی‌ مکانیکی‌ ارج‌ و اعتباری‌ نداشت‌، زیرا تعلّق‌ به‌ کار یدی‌ داشت‌ و یونانیان‌ و مسیحیان‌ فرهیخته‌ برای‌ آن‌ شأنی‌ جدی‌ قائل‌ نبودند، هرچند آن‌ را برای‌ بیان‌ افتخارات‌ تاریخی‌ و بیان‌ زندگی‌ خویش و یا بیان‌ و آموزش‌ عقاید دینی‌ ضروری میدانستند.»۱۷در عصر رنسانس‌ از نظر فیلسوفان‌ و هنرمندان‌، رتبه‌بندی‌ هنر به‌ یدی‌ و فکری‌ بی‌اعتبار شد. حتّی‌ هنرمندانی‌ مانند داوینچی‌ از فضیلت‌ نقّاشی‌ بر شعر و دیگر هنرها سخن‌ گفتند. امّا علی‌رغم‌ این‌ مراتب‌، هنوز میان‌ صنعت‌ تولیدی‌ و هنرهای‌ زیبا تا قرن‌ هجده‌ تفاوتی‌ قائل‌ نبودند و باخ‌ موسیقیدان‌ خود را نه ‌Artist یا هنرمند، بلکه ‌Artisan یعنی‌ صنعتگر می‌خواند. امّا به‌ تدریج‌ هنرهای‌ زیبا شأنی‌ اساسی‌ نزد متفکران‌ یافتند‌، چنانکه‌ در قرون‌ وسطا و ما قبل‌ یونانی‌، شاعر چنین‌ مقامی‌ داشت‌، یعنی‌ زبان‌ شاعر زبان‌ خداوند تلقی‌ می‌شد، که‌ از طریق‌ وحی‌ تلقّی‌ کلمات‌ می‌کند. او جایگاهی‌ قدسی‌ در فرهنگ‌ شرقی‌ داشت‌. حال‌ نیز، نه‌ آنکه‌ تقدّس‌ ماورایی‌ پیدا کند، امّا در نظر رمانتیکها و فلاسفه‌ قرن‌ نوزده‌ مانند گوته‌ و شلینگ‌ و هگل‌، شعر و هنرهای‌ زیبا در کنار دین‌ و فلسفه‌ از فعالیتهای‌ فکری‌ اساسی‌ انسان‌ تلقی‌ می‌شد. از این‌ پس‌ فقط‌ افعال‌ خاصّ‌ «ابداع هنری‌» تلقی‌ شد.
زمانی‌ هر پیشه‌ور یا هر Artisan که‌ ماهر بود Artist نام‌ می‌گرفت‌، اما در قرن‌ نوزده‌ این‌ واژه‌ در مورد کسی‌ به‌ کار رفت‌ که‌ گونه‌ خاصّی‌ از حقیقت‌، یعنی‌ حقیقت‌ تخیّلی‌ را بیان‌ کند. در همین‌ ایام‌ بود که‌ واژه‌ استهتیک ‌Aesthetics نیز در زبان‌ انگلیسی‌ از ریشه ‌aisthetikos و aisthetis و aistheta یونانی‌، به‌ معنای‌ امر مشهود حسّی‌ بهکار رفت و مقصود از آن‌ بیان‌ علمی‌ بود که‌ به‌ داوری‌ و حکم‌ در مورد آثار هنری‌ می‌پرداخت‌.
در زبان‌ آلمانی‌ در برابر واژه‌ لاتینی ars از کلمه kunst استفاده‌ می‌کنند. اصل‌ این‌ لفظ konnen به‌ معنای‌ توانستن‌ است‌. این‌ لفظ‌ مانند تخنه‌ یونانی‌ در آغاز به‌ ظاهر نسبتی با «زیبایی‌» یعنی Schonheit نداشت‌، در قرن‌ هجدهم‌ در ترکیب‌ هنرهای‌ زیبا die schonen kunst به‌ کار رفت‌. البته‌ هنرهای‌ زیبا شامل‌ هنرهای‌ ششگانه‌ خاصّ‌ کهن‌ می‌شد: یعنی‌ شعر، نقّاشی‌، مجسّمه‌سازی‌، موسیقی‌، معماری‌ و نمایش‌. درباره‌ استهتیک‌ اجمالاً اینکه‌: اولاً درباره‌ مبدأ یونانی‌ آن‌ برای‌ هنر، که‌ اصالت‌ هنری‌ را به‌ امر مشهود حسّی‌ می‌دهد، و ثانیاً احیای آن‌ به‌ مثابه‌ نوعی‌ شناخت‌ خاصّ‌ حسّی‌ هنری‌، که‌ با شناخت‌ فلسفی‌ و علمی‌ و شناخت‌ اخلاقی‌ متفاوت‌ می‌شود، و از سوی‌ بومگارتن‌ موضوع‌ مستقل‌ بحث‌ فلسفی‌ قرار می‌گیرد، و این‌ خود مبدأ تفکیک‌ زیبایی‌ هنری‌ از حقیقت‌ فلسفی‌ و خیر اخلاقی‌ است‌، مسئلهای که‌ تا عصر پست‌مدرن‌ استمرار یافته و اکنون‌ برخی‌ از متفکّران‌ در مقام‌ گذر از این‌ چند پارگی‌ معرفت‌ انسانی‌اند.
۳. هنر زیبا و هنر مفید (کاربردی)
این دو عنوان نیز پیش از این جسته و گریخته مورد اشاره قرار گرفت، اما اهمیت این عنوان و ارتباط وثیق آن با موضوع رساله، ذکر مجزای آن را موجّه میسازد. بسیاری هنگامی که با واژه هنر زیبا یا هنرهای زیبا روبهرو میشوند، اولین چیزی که به ذهنشان خطور میکند این است که از خود میپرسند: آیا هنر غیرزیبا هم وجود دارد. مشکل اینجاست که ما نقطه مقابل این اصطلاح را درست حدس نزدهایم.
با عنایت به مطالبی که در بخشهای پیشین این فصل آمد، روشن شد که ما در بحث هنر با دو واژه هنرهای زیبا و در نقطه مقابل با هنرهای مفید مواجه هستیم. در این مجال مروری بر این بحث خواهیم داشت.
در پیجویی نقطه آغاز این مرزگذاری در غرب امروزین به کتاب زیباییشناسی بومگارتن میرسیم. بومگارتن با نوشتن این کتاب برای اولین بار بین هنرهای زیبا و هنرهای مفید تفکیک قائل شد. در این تفکیک هنرهایی مانند رنگرزی، نجّاری وامثال آن، هنرهای مفید و هنرهایی از قبیل نقّاشی، مجسمه سازی، موسیقی و مانند آن هنرهای زیبا نام گرفتند.
در باب ریشهیابی چگونگی رسیدن به این تقسیم دوگانه ، این بیان میتواند راهگشا باشد: « در واقع وقتی هنر و صنعت از معرفت و دانایی جدا شد، معنای جدیدی در هنر پیدا شد به این معنا که علم استهتیک به معنای زیباییشناسی در فلسفه جدید غرب ظهور کرد و هنر در قلمرو استهتیک وارد گردید و در همین قلمرو معنا و مفهوم یافت. آنگاه هنری بودن معنای مقبولیت و خوشایند بودن احساسی را پیدا کرد و صفت زیبا را برای گروهی از هنرها مثل شعر و موسیقی و نقّاشی، و صفت مفید یا کاربردی را برای دستهای دیگر به کار بردند.»۱۸
اما در باب تعریف اصطلاحی، دو تلقی از هنرهای مفید وجود دارد. در یک دیدگاه هنر مفید هنری است که اگر چه میتواند صرفاً به عنوان یک هنر زیبا مطرح شود، اما با هدفی خاص و به جهت فایده رساندن به وجود میآید. رضا

دیدگاهتان را بنویسید