پایان نامه با موضوع تمدن اسلامی، آثار هنری، طلاق، زیبایی شناختی

این دلیل است که نسبیت در تعریف هنر و قلمرو آن مطرح میشود و ما با تعاریف متفاوتی روبهرو میشویم. بسیاری هنر را نتیجه احساس و الهام می‌دانند و هر گونه رابطه آن را با عقل، مردود اعلام می‌کنند.
از نظر پیروان مکتب هنر برای هنر، تنها نباید به هنر از باب وسیله‌ای برای انتقال ارزش‌های اجتماعی نگاه کرد؛ چه بسا آثاری هنری‌ که هیچ ارزش‌ اجتماعی یا اخلاقی را تبلیغ نمی‌کنند و یا حتّی در مقابل ارزش‌های اجتماعی، به پا می‌خیزند و در عین حال، از نظر هنری، دارای ارزش و اعتبار قابل توجّهی هم هستند. ضمن اینکه ممکن است ارزش‌های اجتماعی از جامعه‌ای به جامعه دیگر، متفاوت باشند و چیزی که در یک اجتماع، ارزش پنداشته می‌شود، در اجتماعی دیگر، ضد ارزش نامیده شود.
در دیدگاه مقابل صاحبنظرانی به نقش مؤثر آن در انتقال پیامهای مهم اشاره میکنند: «هنر در تجربه انسانی، روش خاصّی از بیان حقایق زندگی است، یعنی اگر زبان علمی یا عادی که ما آن را در زندگی روزمره خود به کار میگیریم دارای این ویژگی است که بیان مستقیم حقایق است، زبان هنر نیز این ویژگی را دارد که بیان غیرمستقیم همین حقایق است. تفاوت این دو زبان آن است که زبان نخست بر نقل حقایق به صورت واقعی خود استوار است، در حالی که زبان هنر بر عنصر تخیل استوار است.»۵
علیرغم گونهگونی دیدگاههای صاحب‌نظران و تعاریف گوناگون و گاه متضادّی که از هنر ارائه شده است، در یک نگاه کلّی، می‌توان گفت که تقریباً تمام این تعاریف، بر این ویژگی مشترک آثار هنری اتّفاق نظر دارند که اثر هنری، هر چیز زیبایی است که ساخت بشر باشد و طبعاً با یک پدیده طبیعی فرق می‌کند. مثلاً احتمال دارد که تنه یک درخت، به صورت طبیعی، به شکل خاصی درآمده باشد که از نظر زیبایی‌شناسی، مورد توجّه انسان قرار گیرد. در این حال، ما نمی‌توانیم آن را یک اثر هنری بنامیم؛ چون انسان آن را نساخته است. امّا اگر کسی یک تنه درخت را با استفاده از ابزار و امکاناتی که در اختیار دارد، به همان صورت شکل دهد، می‌گوییم که آن شخص، یک هنرمند است و اثری که به وجود آورده، یک اثر هنری است.
در مقام جمعبندی نهایی میتوان دریافت که هنر از عناصری ترکیب میشود که با وجود آنها انسان میتواند به دستاوردهای لطیفی از احساس آدمی دست یابد که در شرایط دیگر، چنین امکانی میسّر نیست. این عناصر عبارتاند از: تخیّل، ذوق، خلّاقیت و زیبایی. در میان این عناصر، سه عنصر نخست در تکوین و ظهور اثر هنری نقش دارند و عنصر آخری در کیفیت ارزشگذاری آن.
۱-۱. هنر شرقی ، هنر غربی
در ادامه اشارت پیشین باید بگوییم که یکی از مباحثی که در نوشتار پیش رو بسیار اساسی است و بدون پرداختن به آن، این رساله هرگز به فرجام مورد نظر منتهی نخواهد شد، تبیین تفاوت بسیار ژرف بین تلقّی شرقی از مفهوم هنر و دریافت غربی مدرن از آن است.
طرفه آنکه این نوع نگاه بر عموم مناطق شرقی- فارغ از تفاوت فرهنگها و ادیان- حاکم است و مشابهت چشمگیری در مفهوم هنر در این مناطق دیده میشود.
در بررسی تاریخی این مسئله میتوان چنین گفت: ازقرن هجدهم و از زمان بومگارتن و کانت، هنر در سرزمینهای غربی معنای خاصّی پیدا کرد که با هنر اسلامی و شرقی قابل تطبیق نیست. در هیچ یک از این تمدّنها ما کلمهای را پیدا نمیکنیم که با این مفهوم از هنر هم معنا باشد.
واژه‌ «هنر» در زبان‌هاى اروپایى به‌ یونانى «تِخْنِه‌« (techne) به‌ لاتین‌ «آرتوس» ‌و «آرتیس‌« (artis) و «آرس» (ars)، به‌ فرانسه‌ «آر» (ar) و به‌ انگلیسى «آرت» (art) و به‌ آلمانى «کونست» (kunst) گفته‌ مىشود که‌ از ریشه‌ هندى و اروپایى ar به‌ معناى ساختن‌ و به هم ‌پیوستن‌ و درست‌ کردن‌ آمده‌ است‌. کلمه‌ ارتنگ‌ و ارژنگ‌ و اردم‌ فارسی‌ نیز از این‌ ریشه‌ آمده‌ است‌.« ما امروز کلمه «هنر» را هم معنا با کلمه art به کار میبریم، در حالی که قدمای ما چنین نمیکردند. اصولاً قدما با مسئله ترجمه واژههای غربی مواجه نبودند. ما لفظ «هنر» را در آثار متقدمان میبینیم، اگرچه این لفظ از اصطلاحات حکمی و عرفانی مسلمانان نبوده است. حافظ میگوید:
کمال حسن محبت بــبین نه عیب گناه / که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
آیا «آن که بیهنر افتد» یعنی کسی که آرتیست نباشد؟ مثلاً اهل معماری، موسیقی، شعر و درام نباشد؟ یعنی هر کس که شاعر یا موزیسین نیست، نظر به عیب میکند؟ میبینیم که از این واژه، این معنا برنمیآید. در اینجا مقصود از بی هنری، بُعد از خداوند و عدم آراستگی به حلیه فضایل روحی است. پس «هر که بی هنر افتد»، یعنی هر کس که در مقام حقیقت و قرب خدا نباشد و از مقام صفا به دور باشد نظر به عیب میکند. در بیشتر اطلاقات قدما واژه «هنر» در نقطه مقابل «عیب» به کار رفته است. سعدی میگوید: «عیب یاران و دوستان هنر است». و حافظ نیز میفرماید:
گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هــنر شـوی» ۶
تامل درموارد فراوانی که واژۀ هنر در متون کلاسیک ما به کار رفته است به خوبی نشان میدهد که هنر در تمدن ما هیچگاه به معنای art نبوده است؛ بلکه همواره به مفهوم « فضیلت و حسن» و در مقابل عیب بوده است.
محقق دیگری نیز در این باب میگوید: « اصولاً هنر به معنایی که ما امروزه آن را میفهمیم- یعنی هنر در قلمرو استهتیک(زیباییشناسی)- مولود تفکّر مدرن در غرب است و قبلاً در هیچ تمدن و تفکری، حتّی در قرون وسطا در اروپا ، این معنا سابقه نداشته است».۷
میتوان گفت در پی این تلقّی از هنر بوده است که در تمدن اسلامی و ایرانی، هنر و هنرمندی بعد از کسب مقام نیکی و دلاوری و شجاعت است. دلیری و شجاعت نیز وقتی است که شخص از مرتبه اضطراب و ترس و دودلی به در میآید و به مرتبه امنیت و قرار و اطمینان میرسد. به این ترتیب باید گفت که هنر در تمدن اسلامی، بیشتر یک معنا و فضیلت درونی است؛ فضیلتی که مربوط به قلب و دل آدمی است. در زبان ما هرگز (هنر) به معنایی که این روزها مصطلح است به کار نمیرفته است، ارباب هنر، ارباب کمال بودهاند و از همین روی کشتیشان را آسمان میشکسته است، حال آنکه هنر در معنای اصطلاحی آن، نه به مفهوم کمال و فضیلت، بلکه بر مجموعه کوششهای خاصّی اطلاق میگردد که توسط جماعت هنرمندان و فارغ از سایر مظاهر حقیقت در حیات بنی آدم انجام میشود.
این تلقّی از هنر با تلقّی مبتنی بر تخنه و ساختن و پرداختن که بیشتر در عالم غربی رواج دارد، متفاوت است. از این رو ما در میان علوم اسلامی، علم مستقلی را که به تفکیک وارد مباحث نظری هنر شده باشد، نمییابیم. به بیان دیگر، علمی که در غرب تحت عنوان استتیک و زیبایی شناسی مطرح میشود، در تمدن اسلامی نمونه و مصداق ندارد.
این مباحث در ذهن ما رأی و نظر بدیع فلوطین را که تأثیرگذارترین نظریّه در تبیین ماهیت هنر پس از ارسطوست- به‌رغم آرایی که اپیکوریان و رواقیان در این باب اظهار داشتند- تداعی میکند ؛ نظری که در هنر هر دو تمدن مذهبیِ اسلام و مسیحیت تأثیری بسزا گذاشت و خود یکی از مهم‌ترین عوامل ایجاد وحدت نظر آرای حکمای شرقی از یک سو و فلاسفه اشراقی غرب از دیگر سو، توسط سنّت‌گرایانی چون کوماراسوآمی، گنون، شوآن‌، بورکهارت و دیگر هم‌فکرانشان شد.
از دیدگاه فلوطین ماهیت هنر تقلید از اعیان نیست که بنا به نظریّه مُثل سایه انگاشته می‌‌شوند، بلکه تقلید از «صور معقول» است. فلوطین باب جدیدی در هنر گشود و تزکیه و تطهیر روح را از جمله لوازم ذاتی ادراک صور معقول و تثبیت آن در آثار هنری دانست. مثال زیبای او در مورد شباهت کار هنرمند با یک سنگ‌تراش که اضافات سنگ را می‌‌تراشد تا ایده زیبای محصور در آن را متجلی سازد، در زدودن اضافات یا رذائل از نفس و تابش اشراق درون برای نیل به فضائل انسانی، جانمایه ذاتی هنر را در نزد او روشن می‌‌سازد.۸
شاید همین تفاوتهای اساسی سبب میشود وقتی که ما مکاتبی مانند تائو یا بودا را مورد بررسی قرار میدهیم در نهایت به این واقعیت برسیم که این فلسفهها و این نوع تفکّرها از قدرت فهم غرب بیرون است. در حالی که وقتی غربیها با آثار این تمدنها و از جمله آثار هنری آنها برخورد میکنند (مجسمه، سفال، نقّاشی و…) تصوّر می‌کنند که میتوانند آنها را به آسانی هنر خود درک کنند، زیرا که تصوّرشان این است که زبان هنر (جهانی) است. شکی نیست که غرب در درک هنر شرقی با این نگرش، دچار اشتباه می‌شود؛ زیرا برای فهم هنر شرقی باید با نگاهی شرقی به دنیا نگاه کرد.
این تفاوت در باب زیباییشناسی نیز صادق است: «در عصر جدید زیباییشناسی یا aesthetics از ریشه یونانی aesthesis به معنای امر حسی است و بر آنچه که درباره حسّ است، اطلاق میشود. در واقع در عصر مدرن زیبایی به زیبایی حسّی و آنچه که به امور محسوس متعلّق است، تنزّل نمود، به طوری که بومگارتن موضوع علم الجمال یا معرفت حسّی را زیبایی میداند و زیبایی کامل یا مطلق را آن میداند که به کمک احساس شناخته شود و یا کانت زیبایی را از سنخ همین حسّ کردنهای بیواسطه بدون کمک مفاهیم میداند که قوه حسّ ما آنگاه که با یک امر زیبا همچون گل زیبا مواجه میگردد؛ قوه خیال میکوشد تا در بازی آ زاد خود با قوه فاهمه، این زیبایی را تحت یکی از مقولات فاهمه قرار دهد.
وی معتقد است که حکم زیبایی شناختی از طرفی با یک امر حسّی و خارجی مواجه است و از جانب دیگر وارد چارچوب و ساختار قوه فاهمه میشود ، به طوری که از بازی آزاد آن قوه خیال و قوه فاهمه ، یا به تعبیر دیگر پرسه زدن خیال در قوه فاهمه این حکم زیباشناختی صادر می شود که «این گل زیباست۹». در فلسفه هنر مدرن زیبایی به سوی حکم دادن به یک امر حسّی سوق پیدا نمود و به همین صورت به دنبال این رویکرد سوبژکتویستی از هنر، انواع هنرهای هفتگانه در عصرمدرن میکوشند تا زیبایی حسّی را بیافرینند.۱۰
۱-۲. ساحت شرقی و غربی هنر
اگرچه این بحث با مبحث پیش گفته از حیث ماهوی ارتباط وثیقی دارد و از جنبه لفظی نیز شباهت به میزانی است که در نگاه بدوی هر دو ناظر به یک مفهوم تلقّی میشوند، اما میتوان گفت که در اینجا ما با یک مسئله کاملاً متفاوت و در عین حال کاملاً مرتبط با موضوع روبهرو هستیم.
در تلقّی رایج میگوییم هنر از اندرون هنرمند نشئت میگیرد، اما در اینجا به دنبال آنیم که بگوییم هنرمندی، چگونگی شاکله وجودی هنرمند است. وجود آدمی از یک سو لایههای متعدد و از دیگر سو ساحتهای چندگانهای دارد. در این مجال بهدنبال واکاوی آن ساحتی هستیم که خاستگاه هنر است و نیز در پی اثبات این مهم هستیم که بدانیم هنرمندی بدون داشتن اثر هنری به چه معناست.
برای تبیین این بحث و توضیح شرق و غرب وجود آدمی از بیان جامع و دقیق دکتر ریختهگران مدد میگیریم :« مقصود از شرق و غرب، دو حقیقت معنوی در وجود هم

دیدگاهتان را بنویسید