شعر فارسی

دانلود پایان نامه

همیشه تا زپراکندگی بنات النعش بودچو روزی اهل هنر درین ایام
جهانیان را روزی مباد آن روزی که چرخ جز تو کسی را برد به شاهی نام
گاهی درمقطع قصیده به ذکر دعای تنها بسنده می کند مانند مقاطع ذیل :
کامران باش وزشادی برخور که بداندیش تو دشمن کام است
ملک تو ازگردش زمانه مصون باد کانچه به کار آید از زمانه همین است
نوروز را جمال تو فرخنده باد وعید ازطلعت خجسته که آن نیز همراه است
چو حد محمدت اینجا رسید وقت دعاست خداش در همه وقتی معین وحافظ باد
بادت امان زحادثه روزگار از آنک عدل تو جبر حادثه روزگار کرد
از عقل وبخت برخور وجاوید زی از آنک چون عقل کاردانی وچون بخت کامکار
گاهی در این مقاطع از بی برگی وبدحالی خود نیز استزادتی می کند ونیش گونه ای به ممدوح می زند مانند :
تو بربخور زجوانی وپادشاهی خویش که من به دولت تو زهر چون شکر بخورم
چنانکه در سابق اشارت رفت موضوع قصاید ظهیر عموماً مدح است ولی گاه جای به جای اشعار وصفی نیز در قصاید وی دیده می شود مانند این قصیده به مطلع :
قصر هدی شد به سعی شاه مشیدَّ رایت اسلام سرکشید به فرقد
که چنانکه پیداست دروصف قصر ممدوح سروده است ونیز قصیده دیگری به مطلع ذیل که هم در وصف قصر است :
زهی نظیر توچشم زمانه نادیده سیاستت به سزا گوش چرخ مالیده
دریک قصیده نیز به مطلع :
سپیده دم که زند ابر خیمه بر گلزار گل از سراچه خلوت رود به صفه بار
که گویا مدتی به سببی از نزد ممدوح تقاعد ورزیده وهمین موجب شده که حاسدان وساعیان فرصتی یابند و وی را تهمت بد خدمتی نهند پس از تعزل وفصلی در مدح شاه وفضایل ومحامد خویش سوگندان مُغَلَّظ در وفاداری خود نسبت به ممدوح می خورد وسبب غیبتش را تنها آزردگی دل ورنجوری تن یاد می کند. سوگند نامه ظهیر یکی از شیوا ترین واستادانه ترین سوگند نامه های شعر فارسی است .
لفظ درقصاید ظهیر بیشتر درپی آن است که خارج از حدود معنی ، واجد ارزشی باشد واغلب این ارزش را از الفاظ مجاور خود می گیرد چنانکه هر قرینه ، نظیری وهر ترکیب مشابهی وهر کلمه ، کلمه مناسبی برای خود می جوید ولی این آرایشگری لفظ وتوجه بدان هرگز موجب نمی شود که معنی از صراحت لازم خویش بیفتد والفاظ سد معانی گردد. اینک نمونه ای :
عرصه جاهش ورای بحر محیط است پایه قدرش فراز چرخ برین است
هست برکار خراسان تیغ تو چون تیر راست کان کمان کژ بود کز طغرای سنجر یافتند
چون ز زر یادکنم چهره بر افشاند زر ورغم سیم خورم دیده فرو ریزد سیم
دیدار تو چو غُرّه اقبال جان فزای گفتار تو چو وعده معشوق دلپذیر
سوی حریم خلافت تورا همان آتش نموده راه که اول کلیم را سوی طور
چون مار مهره خواستم از حقه لبش درپیچ رفت زلفش واز مهره مار داد
چو دف طپانچه غم را نشسته حلقه به گوش پس از برای دمی ده زبان گشاده چونای