دفتر خاطرات

دانلود پایان نامه

شاگرد راننده دوباره لق‌لق کنان خودش را به راننده رساند و در گوشش یک چیزهایی گفت. یک دقیقه بعد ماشین جلو یک دشت صاف و خشک ایستاده بود.
آقایون، هرکی می‌خواد تلفنی چیزی بزنه، بفرمایید. دیگه نگه نمی‌داریم تا آخر خط. بچه مچه‌ای اگه دارین که تلفن داره، بفرمایید. ما دو دقیقه بیشتر وانمی‌ستیم. اگه معطل کنین توی خط زابه‌راه می‌شین. راننده بعد از اخطار شاگردش برگشت رو به مسافرها و گفت:« په‌هه… آره بابا… بفرمایید… مثل امروز صبی بچه‌تون توی اتوبوس بی‌سیم نزنه. وقتی هم رفتید پایین، فقط یه سلام و احوالپرسی. درد دل بمونه برای مقصد!»( ص17)
در جای دیگری از داستان با تکنیک کنایه همراه با کوچک‌کردن روبه‌رو هستیم:
یک بار به بابا گفتم:« چند هزار ساله که این باغ‌ها هستن و چند هزار ساله که هروقت بچه‌ها حوصله‌شون سر می‌ره، باباها بهشون می‌گن برید توی باغ‌های اطراف بگردید… بابای کوچولوی عزیزم، من از آدمایی که اصرار دارن ما از طبیعت و کوه و دشت و دار و درخت مثل بزهای کوهی لذت ببریم، تعجب می‌کنم. واقعاً چه فایده‌ای داره که مثل انسان‌های اولیه، یکسره روی علف راه بریم و صدای باد و رودخونه‌رو بشنویم؟… بابا اگه یه کمی انصاف داشته باشی، قبول می‌کنی که این‌جا جای زندگی نیست».
بابا با خونسردی عجیبی گفت:« روزی چندبار این‌جوری میشی؟… هر دفعه چقدر طول می‌کشه دخترم؟…»
منظور بابا این بود که من عقل درست و حسابی ندارم و گاه و بی‌گاه به اوجش می‌رسم!( ص137و138)
طنز موقعیت: انتخاب چنین موضوعی از سوی نویسنده و پرداخت آن، به استفاده‌ی هرچه بیشتر از موقعیت‌های طنزآمیز منجر می‌شود. بخش‌های مختلف این داستان با اتفاقات و حوادثی همراه است که تقریباً تمام شخصیت‌ها به نوعی در آن نقشی را ایفا می‌کنند. چگونگی واکنش شخصیت‌های گوناگون نسبت به موقعیت پیش‌آمده، طرز رفتار و تفکر آن‌ها نسبت به موقعیت و دیالوگ‌هایی که بین آن‌ها رد و بدل می‌شود، موقعیت‌های طنزآمیزی را ایجاد می‌کند. این موقعیت گاهی ممکن است شامل کل یک بخش از داستان باشد، مانند بخش‌های« دختری در دوردست» و« دفتر خاطرات و عقاید شیما». گاهی در یک قسمت از داستان، موقعیت طنزی ایجاد می‌شود. مانند بخش اول داستان و رفتارها و گفتگوهای بین پدر خانواده و پیرمرد در اتوبوس:
پیرمرده گفت:« راستی خواهش می‌کنم این کمربند پدر پیرتون رو هم ببندین. آخرش من یاد نگرفتم که توی این هواپیماها چی به چیه… دور از جون شما، قدیم با الاغ این طرف و اون طرف می‌رفتیم… اصلاً به اندازه‌ی این هواپیماها پیچیده نبودن».
بابا خندید و گفت:« پیچیده؟… امروز دیگه تکنولوژی حرف اول رو می‌زنه». بعد بلند شد و برای اطرافیان متشخص و پاستوریزه‌مان که هنوز رخوت وان حمام توی صورت‌هایشان دیده می‌شد، لبخند زد. آن‌وقت دولا شد و دست برد تا کمربند ایمنی را برای پیرمرده ببندد؛ آن‌قدر بی‌هوا و آن‌قدر ماهرانه که انگار اصلاً خودش آن بویینگ را ساخته بود.
یکهو پیرمرده از جا در رفت و رنگ عوض کرد وگفت:« چیکار می‌کنی آقاجون؟!» بعد صدایش را پایین آورد و گفت:« این کمربند خودمه!…چیکار به این داری؟!»
عجب… ببخشید… پس چرا وازه؟
بابا این را گفت و کمربند ایمنی پیرمرد را بست.
یبوست آقا… یبوست.
یکی از خدمه‌ی هواپیما که همان موقع داشت از آ‌ن‌جا رد می‌شد، صدای پیرمرد را شنید و گفت:« چیزی لازم دارید قربان؟…»
نه آقا… داشتم از پیری می‌نالیدم. مردم دیگه تحرک ندارن. روده‌ها دیگه تنبل شده.
مهماندار لبخندی زد و گفت:« پس احتیاج به دستشویی دارین… باید صبر کنید تا بعد از شروع پرواز… بعد از این‌که کمربندها باز شدن».
ای آقا… کاشکی احتیاج به دستشویی داشتم. همه درد من سر همینه.
اما دیگر مهماندار رفته بود. بنابراین پیرمرده به بابا گفت:« این بیچاره‌ها این‌قدر توی هوا این‌طرف و اون‌طرف رفتن که دیگه گوشاشون پر باد شده… من دارم می‌گم به خاطر یبوست باید کمربندمو باز بذارم که معده‌م یه خورده راحت باشه!»
این دفعه مهماندار بداخلاقی که سبیل سیاهش به اندازه‌ی کفش‌های ورنی‌اش برق می‌زد، آمد و به پیرمرد گفت:« چرا کمربندتون بازه؟!… الان باید بسته باشه».
پیرمرده عصبانی شد و داد زد:« ای آقا…! اصلاً به آقای خلبان بگین از پشت بلندگو برای همه تعریف کنن که بنده دردم چیه!… عزیزم، بسته‌س… اون یکی زیریه وازه… اصلاً بیا خودت امتحان کن».
مهماندار گفت:« لازم نیست همه بدونن… لطف کنید ببندیدش».
اون زیریه‌رو؟
بنده نمی‌دونم… هرچی که بازه یا هی بی‌موقع باز می‌شه، ببندین… تا آخر پرواز!
عجب… یعنی لازمه؟… اینم برای احتیاطه؟
نخیر آقا… برای رعایت ادبه… ضمناً برای رعایت سکون و آرامشم هست.
جل‌الخالق!… سیصد نفر آدمو طناب‌پیچ می‌کنید به صندلی برای رعایت ادب؟… فکر می‌کنید خودتون خیلی باادب تشریف دارین؟!
مهماندار یکی دیگر از موهای سبیلش را کند و من دیدم که همان یک دانه موی سیاه و کلفت هم داشت برق می‌زد.