خرید و فروش

دانلود پایان نامه

هم‌چنین در داستان دوم با کنایه به موضوع دلالی در مورد مسائلی چون خرید و فروش پرداخته است:
… حالا دیگر، خر یک صاحب جدید داشت و گمان می‌کرد بهتر است به جای غصه خوردن، این یکی را دوست داشته باشد و به صاحب جدید و بچه‌هایش خدمات حمل و نقل بدهد. خر بی‌نوا خبر نداشت که او یک دلال است و خودش یک کالا. او نمی‌دانست کالاها هیچ‌وقت به دلال‌ها دل نمی‌بندند… خر هنوز هم توی عالم خودش بود… که یک مرتبه خودش را در چهارشنبه بازار دید. تازه فهمید که یک بار دیگر باید فروخته شود.( ص16)
طنز موقعیت: مضامین به کار رفته در داستان‌های این مجموعه، قابلیت استفاده از موقعیت‌های طنزآمیز را افزایش داده است. محور موضوعی تمام داستان‌ها بر پایه‌ی این تکنیک استوار است و تکنیک‌های دیگر به صورت محدود و در خلال آن به کار رفته‌اند. برای نمونه در داستان همه‌اش به خاطر یک تکه پنیر، رفتن کلاغ بیمار نزد روباه پزشک برای معالجه، با تداعی داستان قدیمی روباه و کلاغ، موقعیت طنزی را ایجاد کرده است. در واقع نویسنده با قراردادن روباه و کلاغ در موقعیتی جدید و امروزی، به خوبی از عهده‌ی بیان طنزآمیز آن برآمده است:
چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می‌کرد. مدتی هم بود که قالب پنیری به منقار گرفته بود و نمی‌توانست آن را قورت بدهد… پس دفترچه‌ی بیمه‌اش را برداشت و رفت پیش دکتر.
عجبا! دکتر کسی نبود جز آقا روباهه! کلاغ جا خورد، خواست برگردد، اما دلش را به دریا زد و نشیت روی صندلی.
دکتر روباه با لبخندی تاریخی و معنی‌دار نگاهش کرد و گفت:« به به! دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی، بد نباشد! از این طرف‌ها!»
کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار، قدقد کرد. آخر می‌ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را چپو کند.
روباه دستی به پرهای گردن کلاغ کشید و گفت:« طفلک، گلویت درد می‌کند؟»
کلاغ کله‌اش را تکان داد، یعنی« بله».
روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی‌دارش را بر لب آورد و چراغ‌قوه را برداشت، روشنش کرد و به کلاغ گفت:« دهانت را باز کن و بگو آآآآ…!»
کلاغ همان‌طور که پنیر را محکم گرفته بود، کله‌ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:«…»
فکر می‌کنید چیزی گفت؟ نه، او عاقل شده بود، می‌دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می‌شود. پس هیچی نگفت. روباه عصبانی شد:- مسخره باز ی در نیاور! زود باش دهانت را باز کن!
-…
-زودباش کلاغک! من کار دارم. بقیه‌ی مریض‌ها پشت در منتظرند.
باز هم کلاغ از باز کردن منقارش خودداری کرد تا از تکرار تاریخ خودداری کرده باشد و کجکی به او خیره شد، یعنی کور خوانده‌ای! روباه که عصبانی‌تر می‌شد و از شدت عصبانیت فشار خونش بالا می‌رفت، صدایش را بلند کرد و گفت:« الاغ جان! ببخشید کلاغ جان! آن قصه دیگر قدیمی شده. نویسنده‌اش هم هفت تا کفن پوسانده. پس آن منقار بی‌خاصیتت را باز کن تا گلویت را معاینه کنم، و گرنه آن چنان آمپولی توی دمبت بزنم که از کلاغ بودنت پشیمان بشوی!»
کلاغ فکر کرد شاید حق با این آقا دکتر باشد. آن قصه دیگر قدیمی شده و اگر می‌خواهد حالش خوب شود، باید چند لحظه، فقط چند لحظه به دکتر روباه اعتماد کند. وانگهی،( بین خودمان بماند!) از آمپول هم می‌ترسید. پس تسلیم شد و منقارش را باز کرد. روباه با لبخندی رضایت‌آمیز پنیر را آرام از منقارش درآورد و گذاشت روی میز، کنار تکه‌های نان.
-آفرین کلاغ خوب! حالا زبانت را بیرون بیاور!
با چراغ قوه اعماق گلوی کلاغ را وارسی کرد. گوش‌هایش را هم همین‌طور، اما هر چه کرد نتوانست چشمش را معاینه کند. چون کلاغ چشم از پنیر برنمی‌داشت و مدام کله‌اش را می‌چرخاند. روباه که از اداهای او خسته شده بود، گفت:« دیگر حوصله‌ام را سر بردی، برایت دارو می‌نویسم، بخور، اگر خوب نشدی، هفته‌ی دیگر دوباره بیا، البته بدون پنیر!»
بعد دفترچه‌ی بیمه‌اش را گرفت و برایش قرص سرماخوردگی، شربت سینه و یک واشر جهت جلوگیری از آب‌ریزش بینی نوشت.
کلاغ که باورش نمی‌شد دکتر روباه این‌قدر مهربان باشد، به حرف آمد. در حالی که صدایش مثل یک ویولن کوک نشده‌ی ماقبل تاریخی بود، گفت:« من نمی‌دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم.»
روباه گفت:« با زبان بین‌المللی، یعنی پول. از وقتی فنیقی‌ها پول را اختراع کردند مشکلات زیادی از سر راه برداشته شد».
کلاغ گفت:« پول؟!»
طوری گفت پول، که انگار برای اولین بار است که این واژه را می‌شنود و ادامه داد:« من که دفترچه‌ی بیمه دارم».
روباه با لبخندی موزیانه گفت:« ولی من با بیمه قرارداد ندارم. فقط می‌توانم داروهایت را در دفترچه بنویسم.» کلاغ به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:« ولی من برای دادن حق ویزیت پولی ندارم. من فکر کردم شما…»
روباه حرف او را قیچی کرد:« البته بنده دکتر پول دوستی نیستم و اصولاً پول چیز چرک و کثیفی است؛ ولی حالا به خاطر این‌که وجدانم راحت باشد، قالب پنیرت را برمی‌دارم تا با این نان بربری خاش‌خاشی که صبح از خروس گرفته‌ام، صبحانه‌ام را کامی کنم.»
کلاغ نگاه ذلت‌باری به روباه کرد و با همان صدایی که مثل ویلون کوک نشده بود، گفت:« حالا نمی‌شود تخفیف بدهی!»
روباه کمی به پنیر ناخنک زد و گفت:« نه جانم مثل این‌که تقدیر تو این است که هیچ‌وقت این پنیر از گلویت پایین نرود. بفرما برو بیرون»!