توصیف وضعیت

دانلود پایان نامه

بابا که دید اوضاع دارد خراب می‌شود، گفت:« نه… سوء‌تفاهم نشه… این آقا از مسافرهایی هستن که توی پرواز باید ازشون مراقبت بشه».
پیرمرده گفت:« بعله آقا… یبوست همینه… اگه آدم توی هواپیما راحت نباشه که خب می‌ره با همون الاغ مسافرت می‌کنه… تازه دیگه چهار تا آقا بالاسرم نداره».
مهماندار باز یکی از موهای سبیلش را کند و زیر نور مهتابی تماشایش کرد. بعد به بابا گفت:« شما دکترین؟»
نخیر… تخصص بنده چیز دیگه‌ایه.
پس من که سرمهماندار هواپیما هستم، خدمتتون عرض می‌کنم که ما اصلاً توی آموزش‌هایی که گذروندیم، نشنیدیم که با بازگذاشتن کمربند بشه از مسافری مراقبت کرد.
پیرمرده گفت:« روی الاغ که می‌نشستیم، هم پاهامون خواب نمی‌رفت، هم معده‌مون هی تکون می‌خورد و جون می‌گرفت. وضع مزاج آدم که خوب باشه، خوبم می‌تونم به شیکمش برسه؛ اما اگه این وامونده خوب کار نکنه، بقیه چیزای دیگه هم کار نمیکنن».
سرمهماندار یک موی دیگر از سبیلش کند و با خنده‌ای عصبی گفت:« پس بفرمایید الاغ حلال مشکلاته».( ص11و12)
در بخش دیگری از داستان، راوی با بزرگ‌نمایی در توصیف وضعیت پدرش، زمانی که قرار است با عمو تماس تلفنی برقرار کند، موقعیت به وجود آمده را این‌گونه بیان می‌کند:
بابا هرچند ماه یک بار، صبح جمعه، بعد از صبحانه به عمو تلفن می‌زد و احوالپرسی می‌کرد. ما از شب قبلش می‌فهمیدیم که قرار است چه اتفاقی بیفتد؛ چون که اخلاق و رفتار بابا به کلی عوض می‌شد و علائم مخصوصی از خودش نشان می‌داد.
وقتی از راه می‌رسید، بلافاصله می‌رفت توی حمام و یک ساعت تمام زیرآب جوش به تنش کیسه می‌کشید؛ بدون این‌که در مایه‌ی افشاری آواز بخواند و خودش را گربه‌شور کند و آخرش با لگن حمام تنبک بزند… در این مدت، توی آپارتمان صدمتری‌مان، هیچ صدایی جز شرشر آب و فین‌کردن‌های مکرر بابا شنیده نمی‌شد. این فین‌کردن‌های مخصوص که تعدادشان گاهی به سی تا چهل مورد می‌رسید، علامت این بود که بابا دارد تمام گذشته‌اش را مرور می‌کند و مصمم است که از این به بعد با زندگی و سرنوشت زن و بچه‌هایش جدی‌تر برخورد کند.
بعد از یک ساعت، بابا پیچیده در حوله تن‌پوش تلوتلو خوران می‌آمد بیرون؛ به سفیدی مرغ پرکنده‌ای که یک ساعت زیر آب جوش نگهش داشته باشند… بخار متراکم آب جوش آن‌قدر بی‌حالش می‌کرد که دراز به دراز می‌افتاد کف پذیرایی و نفس نفس می‌زد… خلاصه، بعد از چند دقیقه، بابا تازه شروع می‌کرد به قرمز شدن و آن‌وقت بود که جان می‌گرفت. با عجله می‌رفت توی اتاق خودش و با لباس‌های تمیز و موهای شانه خورده برمی‌گشت توی پذیرایی و روی مبل راحتی دونفره می‌نشست.
حتماً این بچه‌ها امروز نشستن پای تلویزیون و لای کتاباشونو واز نکردن، نه؟!
نه، اتفاقاً درس می‌خوندن… می‌خوای به داداشت زنگ بزنی؟
از کجا می‌دونی؟
همین‌جوری گفتم.
این بچه‌ها درس می‌خوندن یا تلویزیون تماشا می‌کردن؟
اگه خواستی به داداشت زنگ بزنی، حتماً یادم بنداز بهت بگم بچه‌ها کلاس چندم هستن.
تقریباً می‌دونم چندمن… شروین امرزو چی‌کار می‌کرد؟
داشت مشق می‌نوشت… رامین داشت ریاضی حل می‌کرد، شیما داشت علوم می‌خوند، فرنازم خوابیده بود. حالا بیدار شده و داره با عروسکاش بازی می‌کنه.
کارنامه‌های ثلث اول چی شد؟… گرفتن یا نه؟
آره، کارنامه‌های ثلث دومو هم دادن.
شروین… تو چند تا تک آوردی؟
هیچی.( تک نداشتم ولی بخش مهم ستون نمره‌هایم روی مرز بود).
شیما که ناخن‌هاشو دیگه نمی‌جوه؟
نه خیلی وقته گذاشته کنار.( در واقع شیما آن‌قدر ناخن‌هایش را جویده بود که دیگر چیزی به دندانش نمی‌آمد).
این شروین چی؟… نقاشی می‌کشه یا درس می‌خونه.
نه… خیلی کم می‌کشه.