ایمان و عمل صالح

دانلود پایان نامه

2-1-1-4 واژه‌های مترادف با غرور
خیال: در سه جای قرآن این تعبیر درباره‌ی غرور آمده است: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ مَنْ کَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا» (زیرا خداوند کسى را که متکبر و فخرفروش است را دوست نمى‏دارد.) «إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ» (چرا که خداوند هیچ متکبر مغرورى را دوست نمى‏دارد.) «وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ» (و خداوند هیچ متکبر فخرفروشى را دوست ندارد.)
«مُختال» از ماده‌ی «خیال»، و «خَیلاء» به معنى کسى است که با یک سلسله تخیلات و پندارها خود را بزرگ مى‏بیند. « فخور» از ماده‌ی « فخر» به معنى کسى است که نسبت به دیگران فخر فروشى مى‏کند (تفاوت «مختال» و « فخور» در این است که اولى اشاره به تخیلات کبرآلود ذهنى است، و دومى به اعمال کبرآمیز خارجى است). تکبر و بى اعتنایى، و غرور و خودپسندى هر دو در این جهت مشترکند که انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتربینى فرو مى‏برند، و رابطه‌ی او را با دیگران قطع مى‏کنند.
«مُختال» به کسى مى‏گویند که دچار خَیلاء و تکبر شده باشد، و تکبر را از این جهت خَیلاء مى‏گویند که متکبر چیزى را که در خود سراغ دارد فضیلتى براى خود خیال مى‏کند و«فخور» به معناى کسى است که زیاد افتخار و مباهات مى‏کند، و اختیال (که مصدر است براى کلمه مختال)، و نیز افتخار ناشى از این مى‏شود که انسان توهم کند که آنچه نعمت دارد به خاطر استحقاق خودش است، و این بر خلاف حق است، چون او فعلى را که باید مستند به تقدیر خدا کند به استقلال نفس خود کرده، و این اختیال و افتخار هر دو از رذائل نفسند، که خدا آن را دوست نمى‏دارد.
تکبر: در آیاتی که مربوط به داستان سجده نکردن ابلیس است، اشاره به تکبر او شده است: «إِلَّا إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ/ قَالَ یَا إِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ ۖ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعَالِینَ» (جز ابلیس که تکبر ورزید و از کافران بود! گفت: اى ابلیس چه چیز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقى که با قدرت خود او را آفریدم گردید؟ آیا تکبر کردى، یا از برترین بودى؟) لجاجت شیطان و غرور و تکبر و حسدش سبب شد براى همیشه از اوج افتخار سقوط کند، و در لجن‌زار لعنت فرو رود، این مى‏تواند هشدارى براى همه افراد لجوج و مغرور باشد تا عبرت گیرند و رویه‌ی شیطان را رها کنند. این آیه از وجود چنین دشمن بزرگى که سوگند براى اغواى انسان‌ها یاد کرده خبر مى‏دهد، تا همگان به هوش باشند و در دام او نیفتند. بدترین بلاى جان انسان نیز همین کبر و غرور است که پرده‏هاى تاریک جهل بر چشم بیناى او مى‏افکند، و او را از درک حقایق محروم مى‏سازد، او را به تمرد و سرکشى وامى‏دارد، و از صف مؤمنان که صف بندگان مطیع خداست بیرون مى‏افکند، و در صف کافران که صف یاغیان و طاغیان است قرار مى‏دهد، آن‌گونه که ابلیس را قرار داد. اینجا بود که ابلیس از سوى خداوند مورد مؤاخذه و بازپرسى قرار گرفت: «فرمود: اى ابلیس! چه چیز مانع تو از سجده‌کردن بر مخلوقى که با دو دست خود آفریدم گردید»؟! (قَالَ یَا إِبْلِیسُ مَا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ).سپس مى‏افزاید: «آیا تکبر ورزیدى، یا بالاتر از آن بودى که فرمان سجود به تو داده شود؟!» (أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعَالِینَ). بدون شک احدى نمى‏تواند ادعا کند که قدر و منزلتش ما فوق این است که براى خدا سجده کند بنابراین تنها راهى که باقى مى‏ماند همان احتمال دوم یعنى تکبر است.
غرور شیطان، مانع اطاعت او از فرمان خدا شد و همین باعث رانده شدنش از درگاه الاهی شد. اگر این خودبینی در شیطان نبود در همان جایگاه ملکوتی باقی می‌ماند و البته باز هم پیشرفت می‌کرد.
همچنین این داستان نشان می‌دهد که ابلیس به خاطر حجاب خطرناک کبر و غرور از آشکارترین مسائل بی‌خبر ماند، چرا که هنگامی که زبان به اعراض در برابر خداوند سبحان گشود عرض کرد:
«قَالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»؛ (گفت: من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریده‌ای، سجده نخواهم کرد)
بسیاری از افراد هستند که گرفتار لغزش و خطا می‌شوند، ولی هنگامی که به اشتباه خود پی بردند باز می‌گردند و توبه و اصلاح می‌کنند، ولی تکبر و استکبار، از اموری است که حتی اجازه‌ی بازگشت بعد از بیداری را نیز به انسان نمی‌دهد، به همین دلیل شیطان هنگامی که متوجه خطای خود شد توبه نکرد، زیرا کبر و غرور به او اجازه نداد سر تسلیم و تعظیم در برابر پدیده بزرگ آفرینش (انسان) فرود آورد، بلکه بر لجاجت خود افزود و سوگند یاد کرد که همه‌ی انسان‌ها را -جز عباد مخلصین خداوند- گمراه سازد و به این نیز بسنده نکرد، از خدا عمر جاویدان خواست تا این برنامه‌ی زشت و انحرافی را تا پایان جهان ادامه دهد.
به این ترتیب کبر و خودخواهی و خود برتر بینی مایه‌ی لجاجت، حسد، کفر، ناسپاسی در برابر حق و ویران‌گری و فساد خلق خدا شد.
استکبار: در اینجا به داستان حضرت نوح(ع) که نخستین پیامبر اولوالعزم و صاحب شریعت بود اشاره می‌کنیم. این داستان نیز نشان می‌دهد که سرچشمه‌ی کفر و لجاجت و بت‌پرستان زمان او مسأله‌ی استکبار بود.
«وَإِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا»
هنگامی که شکایت آنها را به درگاه خدا می برد عرض می‌کند: [(بارلها! ) من هر زمان آنها را دعوت کردم که ایمان بیاورند تا آن‌ها را بیامرزی، انگشتان خود را در گوش‌های خود قرار داده و لباس‌هایشان را به خود پیچیدند و در مخالفت لجاجت ورزیدند و به شدت استکبار نمودند.]
در اینجا نیز می‌بینیم که استکبار و خودبرتربینی، سرچشمه کفر و لجاجت و دشمنی با حق گردید. بلای استکبار در میان آن‌ها به حدی بود که از شنیدن سخنان حق که احتمالاً مایه‌ی بیداری آن‌ها می‌شد وحشت داشتند، در واقع صفت رذیله‌ی استکبار عامل اصلی اصرار و لجاجت آن‌ها بر کفر همان تکبر و خودبرتربینی بود تا آنجا که از ترس تأثیر سخنان نوح(ع) انگشت در گوششان می‌کردند و جامه بر سر می‌افکندند تا مبادا حرف حق را بشنوند.
در آیه‌ی بعد به عصر قوم عاد و پیامبرشان حضرت هود(ع) می‌رسیم، در اینجا نیز عامل اصلی بدبختی، همان استکبار است، می‌فرماید: «فَأَمَّا عَادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَقَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّهً ۖ أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّهً ۖ وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یَجْحَدُونَ» (اما قوم عاد به ناحق در زمین استکبار جستند و گفتند: چه کسی از ما نیرومندتر است؟ آیا آن‌ها نمی‌دانستند خداوندی که آن‌ها را آفریده از آنان قوی‌تر است؟! آن‌ها (به خاطر این پندار) پیوسته آیات ما را انکار می‌کردند)
بنابراین صفت رذیله‌ی استکبار سبب شد که به راستی خود را قوی‌ترین موجود جهان بدانند و حتی قدرت خدا را فراموش کنند و در نتیجه آیات الهی را انکار نمایند و میان خود و حق مانع بزرگی ایجاد کنند. کبر و غرور، حجابی است که سبب می‌شود انسان حق را باطل و باطل را حق ببیند، حجابی که شاهراه‌های سعادت را از نظر پنهان می‌کند و کوره‌راه‌های خطرناک ضلالت را شاهراه سعادت نشان می‌دهد، چه بدبختی از این بالاتر که انسان تمام نشانه‌های حق را نادیده بگیرد و قدم در راه ضلالت بگذارد و گمان کند در مسیر سعادت گام برمی‌دارد.
در آیه‌ی بعد، به عنوان تأکید بیشتر بر این اصل مهم سرنوشت‌ساز، می‌فرماید: «فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَیَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ ۖ وَأَمَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَاسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا وَلَا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَلَا نَصِیرًا» (اما آن‌ها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنان را به‌طور کامل خواهد داد و از فضلش بر آن‌ها خواهد افزود و آن‌ها را که استنکاف کردند و تکبر ورزیدند مجازات دردناکی خواهد نمود و برای خود غیر از خدا یار و یاوری نخواهند یافت)
در این آیه، ایمان و عمل صالح در نقطه‌ی مقابل استکبار و خودبرتربینی قرار گرفته است و از آن به خوبی می‌توان نتیجه گرفت؛ آن‌ها که راه استکبار را در پیش می‌گیرند نه ایمان درستی دارند و نه عمل صالحی.
استنکاف در اصل از ماده‌ی «نکف» (بر وزن نصر) به معنی پاک‌کردن قطرات اشک از صورت به وسیله‌ی انگشتان است، بنابراین استنکاف از عبودیت خداوند به معنی دور شدن و فاصله گرفتن از اوست که ممکن است منشاءهای گوناگونی از قبیل جهل و نادانی، سستی و تنبلی و غیر آن داشته باشد، ولی هنگامی‌که «استکبروا» بعد از آن قرار می‌گیرد، اشاره به استنکافی است که سرچشمه‌ی آن کبر و غرور است و ذکر این جمله پشت سر یکدیگر اشاره به همین نکته لطیف است. به هر حال تعبیرات کوبنده‌ی این آیات دلیل بر اهمیت خطراتی است که صفت زشت استکبار را برای هر انسانی به بار می‌آورد و این همان چیزی است که ما به دنبال آن هستیم.
در آیه‌ی بعد به یکی دیگر از پیامدهای دردناک استکبار اشاره کرده، می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ و َلَا یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ حَتَّىٰ یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ ۚ وَکَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ» (کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبر ورزیدند، درهای آسمان به‌روی آنان گشوده نمی‌شود و هرگز داخل بهشت نمی‌شوند، مگر اینکه شتر از سوراخ سوزنی بگذرد! این چنین ظالمان را کیفر می‌دهیم.)
در این آیه «تکذیب آیات الهی» در کنار «استکبار» قرار گرفته، و همان‌گونه که قبلاً نیز اشاره شد یکی از علل مهم انکار آیات خدا و قیام در برابر پیامبران، مسأله‌ی «استکبار» بوده است، گاه می‌گفتند: این پیامبر(ص) چه برتری بر ما دارد؟ چرا آیات الهی بر ما نازل نشده است؟ و گاه می‌گفتند: گرداگرد او را گروهی از جوانان فقیر و تهیدست گرفته‌اند. ما اجازه نمی‌دهیم آن‌ها با ما در یک صف قرار گیرند، اگر پیامبر(ص) این مؤمنان فقیر را کنار نزند شرکت ما در مجلس او امکان‌پذیر نخواهد بود! و به این بهانه‌ها و امثال آن از پذیرش آیات خداوند سر باز می‌زدند.
تعبیر «لَا یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ حَتَّىٰ یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیَاطِ» که تنها در همین مورد در قرآن‌مجید آمده است، تأکید واضحی است بر عظمت گناه استکبار و برتری‌جویی، یعنی همان‌گونه که عبور شتر از سوراخ سوزن خیاطی غیر ممکن است، ورود افراد متکبر در بهشت پر نعمت الهی نیز محال می‌باشد؛ گویی راه بهشت به قدری باریک است که تشبیه به سوراخ سوزن شده و جز متواضعان و آن‌ها که خود را کوچک می‌شمرند قادر بر عبور از آن نیستند.
جمله‌ی «لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ» (درهای آسمان برای آنان گشوده نمی‌شود)، اشاره به مطلبی است که در احادیث اسلامی نیز وارد شده و آن اینکه هنگامی که مؤمنان از دنیا می‌روند، روح و اعمال، آن‌ها را به سوی آسمان‌ها می‌برند و درهای آسمان‌ها به روی آنان گشوده می‌شود (و فرشتگان از آنان استقبال می‌کنند). اما هنگامی‌که روح و اعمال، کافران (و متکبران) را به‌سوی آسمان‌ها می‌برند، درها به روی آنان گشوده نمی‌شود و منادی صدا می‌زند آنان را برگردانید و به سوی جهنم ببرید.
از آنچه در آیات بالا آمد نتیجه می‌گیریم که قرآن مجید، «تکبر و استکبار» را از زشت‌ترین صفات و بدترین اعمال و نکوهیده‌ترین خصلت‌های انسانی می‌شمرد، صفتی که می‌تواند سرچشمه‌ی انواع گناهان و حتی سرچشمه‌ی کفر گردد، و آن‌ها که در این خصلت زشت غوطه‌ور گردند، هرگز روی سعادت را نخواهند دید و راه به سوی قرب خدا پیدا نمی‌کنند. بنابراین سالکان الی الله و راهیان راه حق، قبل از هر کار باید ریشه‌ی استکبار و خودخواهی و خود برتربینی را در وجود خود بخشکانند که بزرگترین مانع راه آن‌هاست.
2-1-1-5 انواع غرور در قرآن