انواع درد

دانلود پایان نامه

به حلقه ای که سر زلف یار بگشاید زمـــانه را و مــرا هـــر دو کاربگشاید
زدست رفتم ودستم نرفت در زلفش کزان گـــره گـــرهی یــادگار بگشاید
چو وصل او در امید درجهان بربست چـــه سود از آنـک در انتظــار بگشاید
به ناامیدی وصلش امیدوارشدم کـــه هـــرچه بسته شود استوار بگشاید
به عمر خویش دمی زنده وآن زمان مرده کـــه مـــن کناره کنم او کنــار بگشاید
مرا که صحبت آن تازه گلبن آید یاد زخـــار هـــر مـــژه صد لاله زار بگشاید
سپیده دم که شدم محرم سرای سرور شنیـــدم آیــت تو بوا الی الله از لـب حور
وگاه دراین مقدمه درشکوی می گشاید مانند قصایدی که به مطلع های ذیل آغاز می گردد.
سفر گزیدم وبشکست عهد قربی مگـــر به حـــله بینم جــمال سلـمی را
مرا زدست هنرهای خویشتن فریاد کـــه هریــکی به دگــرگونه داردم ناشاد
کراست زَهره که با این دل زصبر نفور درافـــکند سخــتنی از وداع نـــیشابــور
چو زهره وقت صبوح از افق بسازد چنگ زمــــانه تیــــز کنــــد نــاله مرا آهنگ
منم امروز ودلی زاندوه گیتی به دو نیم بیــم آنست هنـوزم که بــه جان باشد بیم
مضامین قصاید ظهیر بیشتر در مدح است وموضوع مدایح رادی ممدوح وشجاعت وجنگجویی وی در روزکارزار وعدل شامل وقدرت وعظمت قدر وعلّو مقام وی است .
قدرت بیکران او چنان است که با اشارتی کافی است که اسرار نهفته در گردون را از پس تتق غیب بیرون کشد . دین هدی به پشتی سعی او قوی وکار جهان به سایه عدل او راست شده است چون زبان قضا بسته شود نوک کلک وی ترجمان آن است فلک به خاک جناب وی منتسب واین نسب مر وی را خود بهترین انساب است عنایت وی چنان است که تابوت تخت ودارمنبر می شود.دروقت احسان برجیس دست ودر هنگام عنف بهرام دل است .هرگز دست وهم به قصر شرف وی نرسد اگر چه نه کرسی فلک را به زیر پای گذارند مقصود از آفرینش وسبب نظم عالم وجود وی است قصه یک روزه رزم وی معادل کارنامه صد ساله کاووس ورستم است باز قهر او چون به پرواز آید عقاب فلک در برابر آن در حکم هوبره است . از بیم انتقام عدل اوو کبک با ضعف خویش درچشم باشه ودل باز آشیان می نهد اگر خورشید در وقت خسوف بردرگاه وی جبهت نهد خاک درگاه وی سیاهی را از وی مرتفع وآن را نورانی می کند.
درمیان قصاید گاه از دانش خویش وبی تمتعیش از آن سخن به میان می آورد . گاه شاعری را دون مقام علمی خویش می داند وگاه به مناسبت لختی ازحسبِ حال خود سخن می گوید گاه در شکوی می گشاید ودرضمن جایی نیز برای خواسته خویش بازمی کند گاهی هم از انعام وبزرگداشت ممدوح سپاس می گزارد .
چوماه یکشبه بنهفت چهره از نظرم مه دو هفته درآمد به تهنیت زدرم
گیتی زفر دولت فرمان ده جهان مــاند به عرصه حرم وروضه جنان
ای برزده به تقویت ملک آستین سلطــان بر حقیقتی وشاه راستین
مرا مبشر اقبال بامداد پگاه نویـــد عاطفـت آورد از آستانه شاه
زلف سرمستش چو درمجلس پریشانی کند جان اگر جان در نیندازد گر انجانی کند
شرح غم تو لذت شادی به جان دهد شکـــر لــب تو طعم شکر وادهان دهد
گیتی که اولش عدم وآخرش فناست درحـــق او گمـــان ثبات وبـقا خطاست
آغاز می شود ومقدمه آن سراسر در ناپایداری جهان وجفای چرخ وابتلای آدمی به انواع درد ومحن ورنج وشکنج است ، چنین به مدح می پردازد .
ملک خدای ثابت وباقی ست بعد ازین آثـــار خیـــر صفدرعالـــم دگــر هباست
این مناسبات که دست آویزی در انصراف از تغزل وپرداختن به مدح است گاه چنان دلچسب ودلنشین می شود که گویی مزیدی برآن متصور نیست :